نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
همیشه حال ما اینه / همیشه دنیا آشفته س ....
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤ : توسط : El

 

توی وبلاگ قبلیم کلمه ها را فقط محض کلمه بودنشان می نوشتم ! کلمه فقط  کلمه بود . برای ثبت چیزی نبود . اسمش خاطره  نبود . فقط بود چون باید که می بود ... چون وقت هایی بود که باید می نوشتم . دلم می خواست .

آن وقت آنجا فکر می کردم خودم نیستم ! فکر می کردم نمی شود بنویسم . آمدم اینجا که کلمه هام خاطره باشند / بشوند.  که خودم باشم . که فقط وقت هایی ننویسم که دلم می خواهد ! که روزهام را بنویسم . که از هر لحظه ای بنویسم که می خواهم نگهش دارم ... می خواهم یادم بماند ... من آدم فراموشکاریم توی خنده هام ... به جایش تمام غم های دنیا تا ابد داغ داغ ِ می ماند توی یادم. می خواستم این بار همه اش را یادم بماند / همه ام را.

آن وقت حالا اینجا هم فکر می کنم خودم نیستم . فکر می کنم برگردم وبلاگ قبلیم . اما آنجا را هم دوست ندارم دیگر ! بعد هر روز تصمیم می گیرم اینجا هر روز بنویسم. شده یک خط حتی ... اما هیچ طوری نمی شود ! یک جور خاصی بی خانه شده ام ! ... نمی دانم اصلن اینها را چرا نوشتم الان ؟! ناراحتم خب  :(

 

پیوستـــ : گیر داده ام به این آهنگ ! بعد آن قدر غمگینم می کند که .........

 

منم مثل تو می دونم ... تو این خونه نمی مونمـــــــ ...