نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
همین طوری! الکی! احساس کردم باید بنویسمش خ ٌ!
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧ : توسط : El

 

توی این یک ماهه باز بعد از سال ها افتاده ام روی دور گریه کردن. تحمل هیچ درد اضافه ای را ندارم! برای کوچک ترین چیزها بدون اینکه قبلش بغض کرده باشم مستقیم می روم سر اشک ریختن! مثلن برای ترمیم ناخن هام که رفته بودم دوست داشتم همه ش گریه کنم بس که انگشت هام می سوخت! بار اولم که نبود... همیشه انگشتهام وقت سوهان کشیدن زخمی می شود. مهم هم نیست که دختره چقدر دقت می کند. فقط کافیست سوهان را نزدیک دست هام کند و خون راه بیفتد! دختره می گوید که دست های من کلافه اش می کند و تا به حال ندیده کسی این همه دستش ساده زخم شود... می گوید که پوستت شبیه پوست بچه ها تر و نازک است و برای همین فوری خون می آید! خب من همیشه زخمی شدنش را تحمل می کردم اما این دفعه برخلاف همیشه دلم می خواست سر دختره داد بزنم که ول کند دستم را و بعد بلند بلند گریه کنم...

سریالم تمام شد! دسپرت هاوس وایوز ِ دوست داشتنی ام... در حین ِ دیدن ِ فصل آخرش همه ش گریه م می آمد... و حالا هروقت یادم می آید آخرین قسمتش را دیده ام و تمام شده باز گریه م می آید...  تمام که شد احساس خاصی داشتم که شبیه به خلأ می ماند و آشنا هم بود. انالایزش که کردم دیدم شبیه احساس 8-9 سالگیم است که کتاب زنان کوچک را تمام کرده بودم! آن موقع گریه م گرفته بود و احساس می کردم توی سینه م خالی شده! نه چون کتاب تمام شده بود... که چون من نویسنده ی کتاب نبودم و نمی شد هیچ کجای کتاب را عوض کنم... نمی شد خواهرها را که از هم جدا شده بودند نزدیک ِ هم کنم.... نمی شد بت را زنده کنم و خواهرها برگردانم و جمعشان کنم دور شومینه ی گرم و بگذارم کتاب همین جا تمام شود... بگذارمشان که مشغول حرف های دخترانه و خنده های شاد بمانند...
سریالم که تمام شد دوباره همان احساس عجز برگشته بود... این بارهم کاری از من بر نمی آمد! نمی شد ته فیلم را عوض کنم! نمی شد نگذارم که مایک جلوی چشم سوزان بمیرد! نمی شد جلوی دخترها را بگیرم که از آن خیابان ِ سبز ِ دوس داشتنیِ پر از خانه های دلباز و نرده های چوبی سفید نروند... من کارگردان نبودم! نمی شد دخترها را برگردانم و بنشانمشان دور میز به پوکر بازی کردن و حرف های زنانه زدن و بگذارم این تصویر ِ زنانه ی خوشبخت ، تصویر ِ ابدیشان باشد!
فکر می کنم از اساس مشکلم با زندگی کردن هم همین است. من دربرابر زندگی احساس عجز می کنم. از اینکه نمی توانم تصویرهای دوست داشتنیم را نگه دارم درمانده می شوم.
فکر می کنم مسخره است که آدم این همه درگیر ِ فیلم ها و کتاب ها بشود. من می شوم. این بار بیشتر شدم. چون در واقع بین تمام سریال هایی که می بینم و دیده ام هیچ کدامشان را این همه دوست نداشتم... این یکی بهترینش بود... عزیز ترینش... نه چون خاص تر و هیجان انگیزتر از همه بود... که این ها هیچ هم نبود. که چون واقعی تر از همه بود.  و من دنیای زن ها را همیشه بهتر از دخترها فهمیده ام... هیچوقت یادم نمی آید که به اندازه ی دخترهای دور و برم دختر بوده باشم!
انی وی ... می دانم دلم همیشه برای سریالِ عزیزم تنگ می شود..