نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
که من اسیر ِ این خزان ِ تو به تویم....
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸ : توسط : El

 

من الان بیام بغلت قایم بشم و گریه کنم لطفن... مث اون روز که اون همه ترسیده بودم ... و تو همون جوری با صدای دلواپست بگو : "جاااان بچه م چه می لرزه...!" و هی پشتمو ناز کن و من بلزرم و مچاله تر شم تو سینه ت...  مث همون روز که  واسه اولین بار فک کردم بغلت چقد بزرگه! که مثل قبلن فک نکردم جام تنگه و من مرد چهارشونه می خواستم...!! که فک کنم چقد  کوچیکم تو بغلت... بعدن که مسج زدی: "وقتی ترسیده بودی اینقد کوچولو شده بودی که دلم می خواست تو جیبم قایمت کنم!" فهمیدم واقعن کوچیک بودم... الانم همونقدم... خسته شدم ... بیام؟؟ :((

 

پیوست : باران تویی ...