نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
محــــــــاله بازی برگرده ... !
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥ : توسط : El


خب انگار من "آدم شدن" بلد نمی شوم . نمی دانم چه طور درست کنم همه چیز را . چه طور بخندم به این همه چیزی که اصلن خنده لازمش نیست ! سارا نوشته بود امشب که دلش می خواهد معلم نقاشی بشود (سارا کامنت هات را باز کن خب دخترم:( ) بعد این همیشه آرزوی من بوده . یعنی هیچ کجای رویاهام نتوانسته ام خودم را طور دیگری تصور کنم ! من هیچ کجای رویایم توی شرکت کار نمی کردم با حقوق بالا مثلن . یا حتی هیچ وقت یک مدیر موفق نشده ام توی رویایم تا به حال !!! بعد من دیگر از دوست نداشتن راه هایی که می روم خسته شده ام . این بار می خواستم فکر کنم که دوست دارم رفتنم را ! اما نمی شود اصلن ! فکر می کنم مثل همیشه بدترین و بی عرضه آنه ترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام ! ( این جمله را با بغض عمیقی بخوانید لطفن) من نمی دانم با این همه کتابی که همه اش پر از اصول مدیریت و بازاریابی و این مزخرفات است چه کاری باید بکنم واقعن ؟ من قرار بودبه یک عالمه بچه های تپلیِ کوچولو نقاشی یاد بدهم .... قرار بود داستان بنویسم ... اینها کجایش شبیه اینی است که من هستم / می شوم .
کی یاد می گیرم کاری کنم که دوست دارم ؟؟؟؟؟؟ یا نه اصلن ! کی یاد می گیرم اجباری های زندگیم را دوست داشته باشم و بپذیرمشان همین طوری که هستند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

محاله بازی برگـــرده!

 

پیوستـ .... :

تموم ســــــــــــال من بی تو پر از ســـــــــوز زمستــونه
صدای خنــــــــده رو هیچ کـس نمــیشنـــوه ازیـــن خونه
تو رفتی و نــــــــگاه من یــــــــــــــه دریــــا دردو غم داره
یکی انگار تــــــوی سینم گــــــــــــل یأس داره میــــکاره
بی تو قلب جهنـــــم هــــــــــــم مث خونه واسم ســرد
با اون حالی که تـــــــــــــــــو رفتی محاله بازی برگـــرده!
دارم یخ میزنم بی تــــــــــــو،تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایــــــــــــی نمیشه حفــــظ ظاهر کرد
جای خالی تــــــــــــو داره همه دنــــــــــــــیامو میگیره
بی تــــــــــــو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره
بی تــــــــــــو هم صحبت شبـهام همین چار دونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دل تنگی میباره