نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
...*bahtimin karasini silmedim silemiyorum
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳٠ : توسط : El

 

باید در حق دختره مادری می کردم. خب برنمی آید ازم. ولی اگرکه می آمد دستش را می گرفتم بی همه... بی بابا و پسره و دقیقن همه... می بردمش استانبول... بعد رهاش می کردم به حال خودش و می گفتم تا آن جا که دلت دوست دارد بمان... هر روز تنش پیراهن بلند ِ پر ِ چین و رنگ می کردم و می گذاشتم تمام روز توی شهر پیاده بگردد... که هرچقدر خواست سنگ فرش ِ کوچه های قدیمی ِ پرشیب را قدم بزند... که  کافه های کوچک و دنج  را تماشا کند... نمی گذاشتم دوربینش را ببرد که حواسش پی ِ ثبت ِ چیزی باشد... می گذاشتم فقط حواسش پی ِ کیف ِ تماشا باشد...  می گذاشتم فقط روز را قدم بزند... قدم زدن ِ محض.... می گذاشتم یک عالمه آهنگ ترکی گوش کند وقت قدم زدن و زیر لب زمزمه شان کند... حتی بی ترس نگاه مردم با آهنگ های غمگینی که دوست دارد گریه کند... گاهی هندزفری ها را از گوش هاش بیرون می آوردم و می گذاشتم صداها را بشنود... از ترکی حرف زدن مردم کیف کند... می گذاشتم حتی اسم خیابان ها و محله هارا هی زیر لب تکرار کند و لبخندش بیاید که چه بامزه است آهنگ تلفظشان! که مثلن اسم این محله هایی که تهش "köy" دارد را هی تکرار کند و خوشش بیاید که این ö  دقیقن" ُ" نیست... که یک جور ِتوی حلقی خوبی تلفظ می شود! می گذاشتم برود هی دریا را بو کند... اصلن باید ببرمش هر روز سوار کشتی اش کنم... و بگذارم دستش را بزند زیر چانه اش و همین طوری که باد می چرخد لای موهاش به "هیچ"چیز فکر نکند و فقط تماشا کند و حداکثر فکرش این باشد که توی آب دنبال دلفین بگردد! اوه کسی می داند لذت دیدن یهویی دلفینی که دارد سرخوش شنا می کند از دیدن یک عالمه دلفین های فان توی پارک های آبی چقدر بیشتر است؟؟ اصلن چه اهمیتی دارد کسی بداند یا نه! مهم این است که من می دانم دختره از دیدنشان مثل بچه ها ذوق می کند...
اوهوم! باید در حق دختره مادری می کردم... حتی با اینکه ته دلم می دانم دختره اگر رفت هیچ وقت برنخواهد گشت.


پیوست: از جای استانبول توی فکرهای دختره اینقدر بگویم که پاریس توی نوشته های خیلی هاتان مثلن... سالهاست فکر می کنم اگر تناسخ راست باشد من یک وقتی آن جا زندگی کرده ام و زبانم ترکی بوده لابد!!

*از این آهنگ ...