نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
زار و زار گریه میکردن پریا / مث ابرای باهار گریه میکردن پریا...*
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱ : توسط : El

 

 

همیشه بین سریالایی که هر روز می بینم یه سریال ترکی هم هست که نه هر روز... اما هفته ای یه بار لااقل یه قسمت ازشو ببینم. دلیلشم این نیست که فکر می کنم سریالای ترکی خیلی قشنگ و جذابن مثلن!
دلیلش اینه که به کلمه های ترکی احتیاج دارم و به احساس خوبی که از شنیدنش پیدا می کنم....
الان دارم دکستر می بینم با  یه سریال ترکی به اسم "گناه فاطمه گل چیه؟"... سریال درمورد یه دختر فقیر روستاییه که پدر و مادرش رو تو بچگی از دست داده و با برادرش و زن برادرش که خیلی هم بدجنسه زندگی می کنه. دختر نامزدی داره که عاشقشه و قراره به زودی ازدواج کنه. اما یه شب چهارتا مرد مست گیرش میندازن و بهش تجاوز می کنن... بعد از این اتفاق نامزدش ازدواجو بهم می زنه و دختر درادامه مجبور میشه که با یکی از پسرای متجاوز ازدواج کنه... و با خانواده ی برادرش و پسره و زنی که پسره رو بزرگ کرده از روستاشون بیان استانبول و تو یه خونه با هم زندگی کنن.... در ادامه ی سریال ما روند خوب شدن دخترو می بینیم و نفرت عمیقش از شوهرش که یه عالمه اتفاق میفته تا به عشق تبدیل بشه... البته داستان خیلی مفصل تر از این حرفاست و من به خلاصه ترین حالتی که ازم برمی اومد نوشتم!  اینا رو گفتم که بگم دختر چقدر درد  داره تو زندگیش. خب طبیعیه که من در طول دیدن سریال خیلی جاها طبق معمول  با دختره همذات پنداری کنم و با گریه هاش بغضم بیاد و اینها... اما از چند قسمت قبل متوجه شدم  یه مدته بغض کردنم فقط از همذات پنداری نیست و یه حسی دارم که تشخیصش نمی دم! یا شاید ذهنم گارد گرفته بود که نفهمه! خب بهش توجه نکردم چون بارها تصمیم گرفتم به خودم گیر ندم و رفتارامو تحلیل نکنم اینقدر... اما بس که مغزم به این کار عادت کرده بدون اینکه منتظر دستور من بمونه خودش همیشه تمرکز می کنه رو احساسات و رفتارام و تا دلیلشونو پیدا نکنه ول کن نیست! این بود که دیشب که باز تو یه صحنه ای بغض کردم... مغزم جوابی که پیدا کرده بود و کوبید تو صورتم!! جوابش این بود که بغض کردنم از حسادته!! خب من ترسیدم. از خودم ترسیدم که یعنی چقدر از زندگیش راضی نیست و دردشه که دلش می خواد جای یه دختری باشه که بهش تجاوز شده و فقیره و و و... اما هرچی بیشتر فکر می کردم بیشتر می دیدم که دلم همون زندگی و با اون همه درد می خواد به جای زندگی خودم! دلیلش یه طوریه که نمی تونم دقیق توضیحش بدم... فقط دلم می خواد قد اون دختر بلد باشم خوشبخت باشم. که مدتیه به این نتیجه رسیدم خوشبختی بیشتر از اون که اکتسابی باشه ذاتیه... درون آدماس... و من از خودم وحشتم میاد که اونقدر خسته و درمونده س که دلش می خواد جای یه دختر فقیر و ساده و صبور و راضی باشه... که ساده ترین لباسای دنیا رو بپوشه... که صبحای خیلی زود بیدار شه و یه عالمه کار ِ خونه داشته باشه و وسط کاراشم درسم بخونه تازه و شبا از خستگی خوابش ببره... که حتی اگه قیمتش بدبختی و تجاوز و هزار تا درد دیگه هم باشه من حاضرم قیمتشو بدم و به جاش خوشبخت بودن بلد بشم! یه جور ذاتی ای که از ته دلم بیاد....

 

 

*با صدای شاملو خونده بشه لطفن!