نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بای دیفالت دلم از معمولی های مکرر وحشتش میاد!
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥ : توسط : El


من یه آدم ِ روانیم که خودمو خسته کردم. که خودم موندم که با خودم چه جوری رفتار کنم دقیقن که آروم بگیره و دست از توهم برداره و غر نزنه... تجربه بهم ثابت کرده یه سری خصایص آدما ذاتیه و نمیشه عوضشون کرد. که هرچقدم که خودتو با ویژگی های خاص خودت بخوای نادیده بگیری یه روزی یه جایی اون خود ِ واقعیت عصیانش میاد... من فهمیدم باید از تغییر دادن ِ یه سری چیزایی که تو طبیعتمه دست بردارم اما نمی دونم خودمو با این طبیعت ِ عجیب چطور آروم و راضی نگه دارم. داستان از اونجایی آزار دهنده تر میشه که آدما رو درگیر ِ خودم  می کنم.. پسره... پسره گناه منه. از بزرگترین گناه های زندگیم حتی... چراییش؟ خوب بودن ِ بی حصرش... اینکه تنها کسی تو همه ی دنیاس که هرکاری بخوام برام می کنه... دقیقن هرکاری... حتی اگه خودش اون کارو دوست نداشته باشه به صرف ِ اینکه بدونه منو خوشحال می کنه انجامش میده... که خوشحالیه من براش یه دلیل  کافیه... که تحت هر شرایطی اولویتش منم که بخندم... و من... من یه آدم دیوونه م که وقتی پسره نیست دیوونه تر میشه از غصه... اصلن دلش می خواد پسره همیشه ی همیشه باشه... که پسره نزدیک ترین آدم ِ زندگیشه ... رفیقشه و و و... ولی وقتی کنارمه... وقتی باهاش خوشحالم و می خندیم و واسه فردامون برنامه می ریزیم ته دلم وحشت هست.. من از چیزای نرمال ِ خوب وحشت دارم... از رابطه های نرمال... شغلای نرمال ِ معمولی.... زندگیای معمولی... از همه شون می ترسم...  متنفرم حتی. مثلن رابطه ی ایده آل من چیه؟ اینکه هی بمیرم از یه عشق غیر معمول ِ عجیب و بعد شکست عشقی بخورم و بمیرم از درد... بعد یواش بهتر بشم و از سینگل بودن احساس آزادی کنم و چن وقت بعدش با  یه آدم تازه از نو بمیرم از عشق و چرخه ی مذکور بی نهایت بار تکرار بشه!! من آدمیم که همین طوری که آهنگارو گذاشته رندوم پلی بشن وقتی می رسه به این آهنگ ِ شادمهر آه میکشه که خب چرا من عشق دوم نیستم پس؟!! و یه کم بعدش که داره می شنوه "خوشا به من که دست تو پرواز هدیه می کند/ خوشا به تو که عاشقت صدبار گریه می کند" ته دلش ذوق میاد که پسره این آهنگو تقدیم کرده بهش... یعنی می خوام بگم همین قدر بی ثبات و دیوونه م! نمی تونم حتی خوب توضیحش بدم... واقعیتش اینه که فک می کنم فقط پسره س که می فهمه! که نمی گه بهم دیوونه ای و عاقل باش! که قبول کرده من همینم... و همین و دوس داره... که وقتی بهش می گم خسته شدم از رابطه مون و دلم هی شکست عشقی می خواد می فهمه از سر هوس نیست و من واقعن نمی تونم یه جا آروم بگیرم و یه جوری میگه "می دونم . می شناسمت..." که بدونم اگه ولش کنم و برم هم باز دوسم داره و دوستم می مونه. که اصن پسره تنها کسیه که داره از نزدیک می بینه من چقد هرروز... دقیقن هر روز... دارم سعی می کنم خودمو تغییر بدم و مث همه زندگی کنم و نشده... نمیشه... مشکلم فقط رابطه نیست... من از هر آینده ی از پیش معلومی می ترسم... از ول کردن ِ دنیای پر از توهم و خیال ِ خودم و رفتن بین آدما و دنیای واقعی ِ معمولیشون  وحشتم میاد.... اصلن از هر معمولی ای بدم میاد حتی اگه پرفکت ترین حالتش باشه! مثال؟ این عروسای فامیل! کابوس منن اینا اصلن... اینکه خیلی معمولی می رن سر کار و شبا مهمونی و با ذوق هر بار یه رنگ لباس می پوشن و یه جور آرایش می کنن و واسه سالی دوبار مسافرت خارجشون نقشه می کشن..... اینا خود ِ کابوسن . هی فک می کنم منم لابد یکی از همینا میشم چن سال دیگه! و این وحشتناکه... می دونم اینجوری هیچ وقت آروم نمی گیرم... می شناسم خودمو... می دونم ده سالم که بگذره و به زندگیم عادتم که بکنم بازم یادم می مونه همیشه که این زندگی ِ اشتباهی ِ منه... با توجه به یه سری چیزا که حوصله م نمیاد توضیحش بدم  عملن بدون اجازه ی بابام خیلی کارا هست که نمی تونم بکنم پس تو حیطه ی قدرتم نیست که راهی واسه نجات خودم پیدا کنم... نتیجه ش تن دادن به کابوسه... و احمقانه س که کابوس ِ من ِ روانپریش, زندگی ِ موردعلاقه ی بیشتر آدماس...