نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
تکرار خواهد شد داستانی که پایانش آغاز داستانی با همان پایان است .... *
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : El



توی ذهنم گوشه ای هست که اسمش را گذاشته ام پکیج تصاویر ایگنور شده !!! این که این پکیج از کجا آمد (؟) برمی گردد به لحظه هایی که هیچ طوری کنترل کردن اوضاع دست من نبود .../ نمی شد که باشد . لحظه هایی که ضربه هایی خوردم تویشان که "عجز" ایده آل ترین واکنشی بود که بر می آمد از من !!! آن وقت بعدتر از این لحظه ها هیچ چیزی برایم نمی ماند جز "ایمان" ! ایمان به اینکه بزرگ ترین خدای دنیا(!) هم نمی تواند ویرانه های زندگیم را دوباره بسازد ... ایمان به اینکه باید تا ته دنیا سوگوار این زخم هایی باشم که همیشه خیس ِ خون می ماند . خب چاره ای نماند برایم جز اینکه این تصویرها را ایگنور کنم یک گوشه ی ذهنم و بهشان فکر نکنم ... هر لحظه  برایشان سوگواری نکنم ... مدام توی ذهنم وسواس گونه مرورشان نکنم ... و و و ...
بعدها این شد تنها راه من برای زنده ماندن ! هنوز همه توی زندگیم خیلی روزها هستند که این تصویرها خودشان را پرت می کنند پیش چشمم ... درست به تازه گی روز اول درد ازشان سرریز می شود ... آن قدر تازه اند که به ثانیه ای سرم از بوی خون پر می شود ... بعد می نشینم گریه می کنم . زیاد ... عاجزانه ... درد دار ... ولی بعدترش می فرستمشان دوباره همان جایی که بودند !
مجبورم ... این تنها راهی است که بلدم زنده بمانم !
بعد یک قسمت زیاد دردناک توی زندگیم هست ... که مال وقت هایی است که این تصویرها می ریزند توی خواب هایم ... درهم و خون آلوده و درددار ... بعد حتی توی خواب هام گریه می کنم و از گریه ام بیدار می شوم !
حالا از آن شبی که سارا توی کامنتش از گیلدا نوشت ؛ دوباره دارم توی خواب هام گریه می کنم ! آن قدر زیاد و پردرد که از خوابیدن می ترسم حتی ...
بعد هی سعی می کنم اوضاع را کنترل کنم ! هی تصویرها می فرستم سرجایشان ! توی این همه شلوغی های این روزهام همین ته مانده ی نیرویم هم تمام می شود توی محاصره ی این تصویر ها ... آن وقت به تمامی می بازم ... چیزی باقی نمانده از من ... دست از پا که خطا کنم وا می پاشم ...
این زندگی من است ...

هیچی برای نجات نیست ؛ خودم که برای خودم نباشم/نمانم ... !



* چشمانت را باز کن

میدانم

دنیای رو به رو زیبا نیست

تکرار خواهد شد

تصویر زشت پرده ها و نقاب ها در تاریکی

تکرار خواهد شد

داستانی که پایانش

آغاز داستانی

با همان پایان است ....

 

1... : خب چرا من از نوشته های گودرم بک آپی چیزی نگرفته بودم که این همه روز غصه ی نوشته های برباد رفته ام را نخورم !!!:(

2... : دوست دارم آدرس اینجا را توی وبلاگ قبلیم بگذارم ! چرا این کار را نمی کنم پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟!