نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

من خوشم نمیاد یه کاری رو به زور انجام بدم فقط به صرف اینکه همه دارن انجامش می دن!! من نمی خوام همین جوری برم واسه ارشد یه رشته ی مسخره یا غیر مسخره حتی بخونم اونم تو یه دانشگاه آزاد مسخره!! اونوخ الان از بزرگترین و لاینحل ترین مشکلای زندگیم همانا این می باشد که تمام رشته هایی که دوس دارم/تمام کلاسای آزادی که بهشون احتیاج دارم/حتی ارشد رشته هایی که دوس دارم/ و خلاصه همه چی تهش می رسه به تهران! وای من متنفرم از این موضوع! خب اصلن در توانم نیس خونه م و همه چیو ول کنم و برم تو یه شهر شلوغ ِ خر تو خر زندگی کنم! منو مریض می کنه اینجور زندگی... وقتی هم همه چی بدتر میشه که پیش بابام سابقه ی بدی دارم! بس که خدای کارای نصفه و نیمه م! به طرز عجیبی دست به هرچی می زنم اگه دوسش داشته باشم توش می تونم بهترین باشم و به طرز عجیب تری هیجی ارضام نمی کنه و نصفه رهاشون می کنم... اینه که حتی اگه که بر فرض محال بتونم خودمو راضی به زندگی تو یه شهر خرتو خر کنم بازم نمی دونم چه جوری می تونم اعتماد بابامو جلب کنم که هزینه کنه واسم... و تازه اومدیم و هزینه کرد از کجا معلوم که من باز طبق معمول وسط کار وا ندادم! هیچ راهی ندارم الان... دقیقن هیچی...! مغزم درد می کنه... سرم نه ها! دقیقن مغزم...! 

 

*هرچی فک می کنم یادم نمیاد از کی بود!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٧/۳٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()