نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
کاش از سیاره اش بیفتد توی بغلم!*
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤ : توسط : El


من!! منی که همیشه عاشق پسربچه های تپلی  ِ تخس ِ خنگ بودم که فکر می کنند خیلی باهوشند و مثلن دارند دنیا را می چرخانند توی دستشان... منی که اگر هزار سال بعد راضی میشدم مامان ِ کسی بشوم آرزویم همین تپلی های گرد ِ قلدر بود...

پسره 7ساله بود... تپل و بور و سفید ... همانطوری خنگ و قلدر که همیشه دلم ضعفش می آمد... بچه ی رویاهام ... من ولی نمی مردم برایش... اما  برادرش... برادرش چهار پنج ساله بود... ظریف و ناز ... آرام و بی حرف ... تنها چیزی که ذره ی توی صورتش نبود همین تخس بودن بود... به جاش لبخند خورشیدواری داشت که به همه ی اتاق می تابید... موهاش بلند و طلایی بود... درهم و شلوغ و بی شانه شدن... سلام که کرد بهم دست زدم به موهاش بی اختیار و گفتم تو چه خوشگلی... لبخند زد... لبخند نزد... لبخند تاباند... و بعد خجالتی و آرام با چشم هایی که می خندیدند حواسش را داد به نقاشی اش... من بچه های غریبه را نمی بوسم... نه که دوست نداشته باشم. که ازم بر نمی آید. مثل خیلی نزدیک شدن به آدم ها می ماند برایم که خیلی دیر و خاص ازم برمی آید... این بار ولی می دانستم اینجام و رسالتم از همه ی دنیا بوسیدن این پرنده ی نرم است... بوسیدمش... نه حتی لپش را که انتخاب همیشه ام است توی بوسیدن بچه ها به واسطه ی پوست نرم و خوشبویشان... که برای اولین بار توی زندگیم موهای نرم  ِ درهم ِ بچه  ای که نمی شناسمش را بوسیدم... فکر کردم باید توی دل قایمش کرد بس که شکننده بود... فکر کردم به بچه گنجشک ها می ماند... احساسم شبیه  سال ها پیش بود که گنجشک ها توی ایوان خانه ی قدیمی مان لانه می ساختند و بعد جوجه هاشان که پرواز نمی دانستند پرت می شدند پایین ... توی دستم که می گرفتمشان که بدهم بابا برشان گرداند به لانه شان همین قدر ظریف و نازک بودند... بعد فکر کردم اگر همین حالا این پرنده را می دادند به من کتاب و فلسفه ی زندگی و من دنیارا تکان می دهم و من با استعداد و باهوشم و باید یک عالمه چیز یاد بگیرم و فلان.... را می گذاشتم کنار... که همه ی دنیا را می گذاشتم برود پی کارش اصلن... که پرنده م را می گرفتم تو بغلم ... و فقط مادری می کردم... که از همه ی دنیا همین را برمیداشتم فقط... و می گذاشتم دنیا باشد که آدم ها برسند به کارش و من بی خیال ِ دنیا  یک طور ِ محضی فقط مامان ِ بچه ام می ماندم.

 

 

*به شازده کوچولو می ماند. ظریف... با پوست مهتابی و موهایی به رنگ گندمزار....

 

پی وست : از عصری که دیدمش افسرده م. من به هزار دلیلی که اینجا جای گفتنش نیست نمی خواهم بچه ای به دنیا بیاورم. به جاش اگر روزی ببینم به اندازه ی مامان بودن بزرگم بچه ای را قبول می کنم که بچه م بشود. آن وقت می ترسم که نشود... یک جور ترس مبهم ِ گنگ دارم... یک جور بی اطمینانی ِ درددار ِ غیر قابل توضیح و خورنده....