نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

یک/خودم می دونم چه مسخره س!


خیلی مسخره بود! هست! یکی یه جایی شبیه من نوشت! من بدم اومد از نوشتنم! چون قبلش رو مدل نوشتنم فکر نکرده بودم. می شناسم خودمو . نباید زیاد فکر کنم. همیشه زیاد به چیزای مختلف فکر می کنم . اونقدر زیاد که بدم میاد ازشون و به نظرم مسخره میشن! این شد که چون فکر کردم در نتیجه مدل نوشتنم واسم مسخره شد! بعد مدلشو عوض کردم.  ساده نوشتم! یکی یه جایی هم مدلشو عوض کرد! بعد من دوباره بدم اومد! برگشتم به مدل قبلی!(این روند رو تو پستای آخرم می تونین ببینین!) بعدترم دیدم دیگه اون قبلیه رو هم نمی تونم دوس داشته باشم! این شد که دیگه الان حیلی وقته نمی تونم جمله هامو بسازم!!!

 

 

دو/ فک نکرده بودم چه بده آدم "زیباترین آرزوی" کسی باشه:(

پسره این آهنگو بهم تقدیم کرد... خیلی روز پیش.... خیلی وقتا آهنگ کادو می ده بهم... اما این یکی یه جور از ته دل تری بود.... که وقتی گفت اینو که می  شنوه می خواد محکم بغلم کنه که جایی نرم ، دلم طور ِ مومنانه ای باورش شد... از اون روز تا به حال هزار بار شنیدمش و هربار گریه م اومده... منو یاد ِ عذاب وجدان همیشگی م میندازه.... عذاب وجدان ِ این که دوس داشتن ِ اون خیلی زیادتر از مال منه...:(



سه/ :|


از اف بی و اینجا حتی دیگه داره حالم بهم می خوره! آخه چرا همه عادتشون شده از دنیای مجازی واسه این استفاده کنن که با اصرار قدو بالا و ریخت و قیافه شونو و ایضاً تعدد کشته مرده هاشونو بکنن تو چشم ِ مردم؟؟؟؟ اینکه آدم خودشو دوست داشته باشه و از خودش تعریف کنه خیلی هم خوب و قشنگه و نشونه ی اعتماد به نفس آدمه و من حتی به اینجور آدما حسودی هم می کنم که اینقد با خودشون به صلح رسیدن... اما این تعریف کردنا از یه جایی به بعدش به جلب توجه ِ ناشی از کمبود شبیه میشه... درست از همین جاس که ترحم برانگیزو حال بهم زنه!

 

 

چهار/ بازم :|


یه بندی هم بود اینجا در مورد سریال ومپایر دایریز و نفرتم از حماقت آدمای مذهبی (الان عمرن بفهمین این سریاله چه ربطی به این موضوع داره:ی) و اینکه باید اصلاح کنم خودم و  از قضاوت کردن آدما از این زاویه دست بکشم و چی شد اون دختره دموکرات که پارتنرش آدم مذهبی ای بود که نماز اول وقت می خوند و اصنم واسش مهم نبود؟؟؟؟ الان ولی به نظرم ننویسمش بهتره! آخه خیلیا هستن اینجا که ممکنه به خودشون بگیرن... بعد بینشون کسایی هم هستن که من واقعن دوستشون دارم و حس خوبی دارم بهشون.... و خلاصه انی وی این بند حذف شد!

 

پنج/ تو بلدی لبخندم کنی:) می دونی خودت که من چه دیر لبخند میشم....


یه گوشی تازه ی گنده ی خوشگل دارم که خیلی دوسش دارم:) الان شدیدن تو حالت "مرسی پسره" به سر می برم بس که طفلکی همه کاری کرد به خاطر خوشحالی من... که من این گوشی رو داشته باشم!:) البته باز دوباره عذاب وجدان دارم. آخه وقتی پسره اینقد خوبه که هیشکی تو دنیا مثلش نیس .... که قسم می خورم تو این همه رابطه های دور و اطرافم ندیدم تا حالا کارایی که برام می کنه رو هیچ دوس پسری واسه دوس دخترش بکنه.... (تازه شما درجریان اخلاقای فجیع من که نیستین! منم که نمی گم :ی) پس من چه مرگمه که هی میگم می خوام برم و هی فک می کنم نمی تونم همیشه واسه یکی باشم؟؟؟؟؟

 

 

 

شش/ خیلی گم شدم... فک می کنم هیچی از الهه نمونده....! چرا نمی تونم همه چیو درست کنم پس؟ :(

 

شدیدا ً به تلفن اتاق فکر می‌کنم
و به اتاق‌ام شماره‌ی ٣٠٠٣ زنگ می‌زنم
و می‌گذارم همین‌طور زنگ بخورد؛
بعد حیران می‌شوم
کجا رفته‌ام!؟
کی برمی‌گردم؟!
بهتر نیست پیغامی
به پذیرش بدهم
که به محض برگشتن
با خودم تماس بگیرم!؟

"ریچارد براتیگان"

 


هفت/ سبزش کردم چون تو رنگا طلایی ِ گندم وار نداشت...

 

خیلی وقته عادت نگه داشتن مسجا رو ترک کردم. حتی عادت دوباره خوندن مسجا وقت پاک کردنشونو...  هرچند روز یه بار هرچی تو گوشیمه پاک می کنم بی که دوباره بخونمشون یا چیزیو نگه دارم. اونوخ گوشیمو داشتم می دادم واسه فروش. گوشه و کنار ِشو زیرو رو می کردم که چیزی جا نمونه جایی . بعد دیدم یه جا تو نُتام همین چند خط از یه  مسجو سیو کردم... همین چند تا خطو فقط... بی قبل و بی بعد....


وقتی آفتاب تو صورتت بود... شالت باز... گردن ِ بچگونه ت معلوم بود... مژه های کوچولوت تو نور آفتاب طلایی می شد....
 
چرا اینو فرستاده یا اصن چه موقع فرستاده رو نمی دونم.... هیچی ازش یادم نیس جز اینکه یه روزی تو جاده سرمو تکیه داده بودم به شیشه و چشامو بسته بودم...  و اون حواسش بهم بود... 

 

 

پی . اس .

این عکسه منو یاده خودمو پسره میندازه! این جوری که این دوتا با هم نه زیاد خاصن .... نه عاشقانه... نه خوشبخت... نه خیلی آروم و خوشحال حتی... فقط دو نفرن که رو یه نیمکت بهم تکیه دادن... شاید دلواپس باشن... هزار جور نگرانی داشته باشن.... دختره  انگار دردم داره حتی... اصلن انگار هرکی تو دنیای خودشه.... ولی یه چیزی هست که کسی تو عکس تو فکر عوض کردنش نیست... یه واقعیت تغییر ندادنی... اینکه کنار هم َن...  و اینکه هردوتا شک ندارن که از رو نیمکت که پاشن راهشون یکیه...من و اونا هردو بعد ِ این عکسو بلدیم... بلند میشن.... دختره بازوی پسره رو می گیره و با هم قدم زنان می زنن به جاده... حرف و خنده نداشته باشن شاید... ولی اطمینان دارن... به اینکه تمام ِ راه "یکی" هست...



برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/٢ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()