نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Rebekah
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩ : توسط : El

دیشب که داشتم ومپایر دایریز می دیدم آن قدر غصه ی ربکاهه کوچولوی نازو طفلکیم را خوردم . من همیشه وقتی فیلم می بینم یا کتاب می خوانم نزدیک ترین آدم به خودم را انتخاب می کنم ! نمی دانم این عادت از کجا و کی پیدا شد ، اما مثل یک قانون شده برایم ... یک جور بازی باشد شاید . بازی با خودم ... با آدم های شبیه من و واکنش هاشان توی موقعیت ها ... یک طوری که انگار نشسته باشم به تماشای/ خواندن ِ خودم . گاهی حتی تعجب می کنم ! که مثلن من هم که مثل این آدمِ توی قصه  فلان واکنش را نشان می دهم از خودم ؛ یعنی همین قدر عجیبم ؟!
خلاصه ... بعد از تمام قسمت های ومپایر که تویش "من" نبودم ؛ بالاخره خودم را پیدا کردم . من ربکا را می فهمیدم و هی پای قصه اش بغض می کردم ... من می فهمیدم تمام واکنش هاش را ... می فهمیدم چه دردی دارد که ایمانِ آدم را بشکنند به کسی / جایی . می فهمیدم چطور یک عالمه چیز می شود پشت هم اتفاق بیفتد توی زندگی و آدم را سرد و بی رحم کند ... آدم را بکشاند به بدجنسانه ترین ها حتی ... که من هیچ وقت توی زندگی ام این همه بی رحم نبوده ام که حالا هستمــــ ... !
اولش وقت تماشای فیلم نفهمیدم چرا این همه عمیق دارم بغض می کنم ! این همه بغض زیادتر از اندازه ای بود که در شرایط  طبیعی می آمد سراغم ... ! بعد ولی یکهو دیدم دارم برای خودم بغض می کنم! که دلم برای خودم است که می سوزد . برای دخترکی که یادش می آید هنوز یک وقتی بود توی زندگیش که این همه سرد نبود ... که بی رحم بودن برایش یک رفتار روزمره نشده بود هنوز...
که نشکسته بود هنوز ایمانش/ خودش / همه ی زندگی اش ...

پیوستـ ... :

من عاشق این دختره ام یعنی ! اینجا عاشقش نیستم ها ! توی پریتی لیتل لایرز عاشقش شدم ! توی چشم هاش یک جور حالت خوبی هست که من دوست دارم ... بعد من هی توی فیلم فکر می کردم من هم جای امیلی بودم ، لـ . ـــــ . ز می شدم خب :دی