نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

یک/ رسیده ام به موهای دختر نقاشیم... از تن و صورتش هیچ نکشیده ام. اولش رفته ام سراغ موهاش! جای تخته ام یک جایی کنار دیوار روبروی تختم است! همینطوری که دراز کشیده ام و از دور دارم به نقاشیم نگاه می کنم فکر می کنم تا همین جا بس است! باید همین طوری این دختره را قاب کنم بزنم به دیوار... همین طوری به تن و بی صورت ... با همین پریشانی ِ موهاش که یک رنگ ناز عجیبی بین طلایی و قرمز و قهوه ای ست... بعد می فهمم این طرح را به خاطر نازی ِ سپید ِ تن ِ دختره و پیراهن بلند قرمزش انتخاب نکرده ام... به خاطر زیبایی ِ معصوم ِ صورتش هم نه... و نه به خاطر پروانه ها هم...  من پریشانی ِخوشرنگ موهای دختره را انتخاب کرده ام توی باد... حتی اگر دختره تن و صورت نداشته باشد! همین پریشانی کافی ست....

 

دو/همه اش گریه می کنم. قبل تر اول بغض می کردم! حالا ولی یک هو می روم سر اصل مطلب! احساس می کنم دیگر ازم برنمی آید که زندگی کنم... از این مجموعه که جمع کرده ام توی گودرم... از این عکس های شر شده توی ف/ی/س بوک... از همه اش بیزارم... من نمی توانم. تحملش بر نمی آید ازمن. من تحمل بچه ها و آدم های مریض را ندارم... من تحمل بچه های سوخته را ندارم... من تحمل 20تا بچه ای که یک هو یک روانی به گلوله می بندتشان را ندارم... من به جای مامان هاشان مردنم می آید از گریه... من تحمل بچه های فقیر با صورت ها و دست های کثیف را ندارم... من برای تمامشان مفصل گریه می کنم... امروز صبح که پای این نوشته نشستم با هق هق به گریه کردن... آن هم وقتی که قبلش با پسره صحبت کرده بودم و داشتم خوشحال چای و شیرینی ای که دوست داشتم را می خوردم و توی دلم بابت کامواهای رنگی ای که خریده ام رنگ پاشیده بودند و تازه امروز را تعطیل کرده بودم که خانه بمانم و روزم مال خودم باشد... امروز صبح فهمیدم هیچ چیز از تحمل برایم نمانده... من حتی بابام که بهم مسج خنده دار می دهد می نشینم گریه می کنم که دختر بدی ام!! یعنی همین قدر احمق و دل نازک... من باید مامان تمام بچه های طفلکی دنیا بودم... من باید جای این خدای کثافت بی عرضه خدا می شدم اصلن...! صبح تصمیم گرفتم اینجا را ول کنم و بروم... من آدم ِ نوشتن و خواندن و حتی فیلم دیدن نیستم... هر یک جمله غمگین می تواند کل دنیام را بهم بریزد! من وقتی می خوانم و می بینم بلد نیستم خودم را نگذارم جای آدم ها... من می توانم به جای همه ی آدم های توی فیلم ها و نوشته ها درد بکشم و گریه کنم! من احمقی هستم که صبح با زار زار گریه زنگ زدم به پسره که ازش قول بگیم اگر پول داشتیم 5 تا بچه ی طفلکی بی مامان بیاوریم و بزرگ کنیم... بعد گریه م گرفت که همه ش 5تا؟؟ من دلم می خواهد دنیا را نجات بدهم... از من بیشتر از این خواندن برنمی آید... خواندنی ها را خوانده ام... خب رفتن تصمیم صبحم بود! الان ولی دیدم نوشتن تنها داشته ام است ... تنها.

 

سه/ همین که هوا سرد شد پوست دستم قرمز و خشک می شود و من از کرم و هر چیز چربی بیزارم! ناخن های کاشته شده م را برداشته ام! بعد تند و تند ناخن هام را از ته کوتاه می کنم. از ناخن بلند بدم آمده... توی همه ی عمرم یادم نمی آید اینقدر ناخن هام کوتاه بوده باشد! دست هام دیگر خانومانه و شیک نیست! ناخن های گرد و کوتاه با لاک سیاه دست های رنگ پریده ام را خنگ و طفلکی کرده اند! دلم برای دست هام می سوزد... و فکر می کنم برای اولین بار توی زندگیم دست هام شبیه خودم شده اند...!

 

چهار/ خیلی وقت است کتاب نخوانده ام! در راستای بند دو دارم فکر می کنم که نوشتن داشته ام است... وبلاگ خواندن که نیست... روزهایی که اینجا نمی آیم کلی وقت اضافه دارم... ضمن اینکه خیلی ها هستند که دقیقن انرژی منفی می گیرم ازشان! این انرژیه هم هیچ ربطی به شاد یا غمگین بودن نوشته هاشان ندارد.. اصولن آدم هایی که خودشان نیستند و ادا در می آورند عصبانیم می کنند. الان دقیقن نمی دانم چه تصمیمی دارم و چی بهتر است ... فکر کنم گودرم را از آدم های اضافه پاک کنم و آن چند تایی که می خوانم را از همان جا بخوانم... بعدش وقتم را بگذارم به کتاب خواندن... دیدن فیلم هایی که قبلش پسره کنترل کرده باشد که تویش کسی نمی میرد و کسی درد ندارد.....!

 

پنج/ پرتپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد! (این یکی به استثنا عنوان دارد!)


این آهنگ را دوست دارم اما نمی شنومش چون غمگینم می کند! ذهن دیوانه ام با شنیدنش سناریو می سازد که پسره مرده یا من مرده ام و یکی مانده با شنیدن این گریه اش می گیرد لابد!!
دختره می پرسد با پسره چطوری آشنا شده ام و تهش ضمیمه می کند توی یک برگ آ 4 کامل توضیح بده!! و من هرچقدر که فک می کنم چهارتا جمله بیشتر برای گفتن پیدا نمی کنم! آخریش این است که "نگاه کردنشو دوس داشتم. باهاش موندم...!" بعد با خودم فکر می کنم این جمله ی ساده مهم ترین دلیل دنیاست. من ِعاشق ِ شکست خورده ی افسرده فقط محض قرار داشتم می رفتم سر قرار! توی ماشین مریم "من و ببر به دنیامو... به اون دستا که می خوامو...." گذاشته بود. من بغض کرده بودم که "برگردیم! نمیام!" خب کلی با این آهنگه برای عشق سابق گریه کرده بودم! مریم دعوام کرده بود که "پسره مسخره ی توه مگه ؟؟" بعدش قول گرفته بودم بریم ولی به شرط اینکه یه ربع بمونیم فقط... بعد؟ بعد رفته بودیم... پسره نگاهم کرده بود... نگاهش عشق و س/ک/س و حتی دوست داشتن نداشت... نگاهش همان طوری بود که قبلش فقط مامانم نگاهم کرده بود... و بابا.... یک جور تحسین ِ حمایتگر ِ تمیز داشت... یک جور ذوق از اینکه این بچه ی من است(!)... هزار صفت و جمله دیگر هم که بسازم نمی شود توصیفش کرد... جز همین که بگویم نگاه ِ "مامان/بابا آنه"... توی دلم آن موقع فکر کرده بودم که الکی دارم گنده ش می کنم و بی جنبه بازی در آورده ام! بعدش ولی مریم که آدم بی حواس ِ سرخوشی است که به هیچی عمیق نگاه نمی کند گفته بود "خری اگه ولش کنی... این همه دوسِت داره!" من پرسیده بودم چطور اندازه ی دوست داشتنش را کشف کرده توی این وقت کم؟؟! جواب داده بود از نگاه کردنش تابلو بود و تعجب کرده بود که من چطوری نفهمیده ام! من فهمیده بودم.

اوهوم ! همین بود! همین نگاه به جای یک ربع، دو ساعت نگهم داشت... بعدترش با همه هزار و چند صد باری که گفته ام و می گویم می خواهم بروم دو سال و نیم است که نگهم داشته...!
بعدش توی دلم فکر کردم شاید اصلن با هم نماندیم... شاید خودم گذاشتم رفتم... یا پسره ... و بعد توی این فکرها بود که یکهو یک چیز عجیبی را فهیمدم... دلم فهمید...  که لابد اگر جدا بشویم(حتی اگر خودم خواسته باشم) من به عادتِ همیشه اول خشمگین و متنفر می شوم و یک عالمه هم فحش می دهم...! بعدش ولی بر خلاف همیشه که هرکسی که از زندگیم برود، بهش هیچ احساسی نخواهم داشت این بار ولی برای اولین بار یک جایی آرام می گیرم ... یک جایی بی پسره هم پسره را دوست خواهم داشت به پاس همه ی این سال ها که دخترکش بوده ام... و درست همان جا یک جور آرام و سبکی پسره برایم شکل این آهنگ خواهد شد... شکل ِ "پرتپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد...."

 

*بعضی وقت ها این سوال برام پیش میاد که خدا ما رو به خاطر بلاهایی که سرهم میاریم می بخشه؟
ولی بعد به دورو برم نگاه میکنم و به ذهنم میرسه که خدا خیلی وقته اینجارو ترک کرده. - Blood Diamond -

 

پی وست :


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()