نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
همه اش عنوان است...!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ : توسط : El

 

یک هو باید می فهمیدمش... یکهو توی بیست و چهار سالگی پوچ ِ مسخره ام... گیرم که دور و دیر. باید ولی...
شهود؟ اسمش شهود باید باشد! اینطوری ناگهانی و الهام وار فهمیدن همین اسمش است... و من با همین شهود فهمیدمش.
توی یک روز معمولی ِ مسخره ی به تلخی ِ معمول... برای مامانِ بچه ای که حالش خوب نیست گریه کرده بودم... خبرهای غمگین خوانده بودم... از ترس های همیشه ام ترسیده بودم.... غصه ی اینکه چرا برخلاف همه دلم نمی خواهد ارشد بخوانم را خورده بودم... و برای همه ی دردهام دردم آمده بود... دردهایی که خیلی وقت است که بارها خواسته ام اینجا بنویسم ازشان اما ننوشته ام که نوشتنی نیستند... دنیا سخت و سرد بود... و من یک هو با همه ی تنم فهمیدمش... فهمیدم که "زندگی آن قدر زشت و مشمئزکننده و نفرت انگیز است که کاری جز دوست داشتنش از من بر نمی آید...(!)" می دانم این جمله ی پرتناقض را احتمالن کسی آن طوری که می خواهم نخواهد فهمید! اما واقعن همه ای که فهمیدم همین بود/هست. همین عجز ِ دردناک ِ مصیبت بار که از زندگی آن قدری متنفر و بیزارم که هیچ راهی برایم نمانده غیر از اینکه عاشقش باشم! عجیب است که چطور این همه سال این حقیقت را نفهمیده بودم؟؟ حالا وقتش بوده لابد. باید دقیقن این همه درد می کشیدم تا برسم به اینجا...
و دنیا ... ؟
هنوز سخت و سرد است...

 

 

11  ِ دی ِ 1391