نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
یه روز آخر می شکنه خواب زمونه ...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ : توسط : El

 

پیش نویس: خودم واقفم که پست بلند چقدر نفرت انگیز می تونه باشه! چنانچه تصمیم به خوندن دارین می تونین هر روز یه شماره شو بخونین:ی

 

یک/ :)

اگه می تونستم انتخاب کنم که به جای یه سلبریتی باشم هیلاری انتخابم بود. بس که این دختر به نظرم ناز و مهربون و عزیزه و همه چیزش همونیه که باید باشه...که در عین اینکه صورتش مهربون و ساده ش می توه شیک و خاص باشه... که من عاشقشم همین جوری که سفید و تپلیه... که اصلن دیدنش آرومم می کنه... بعد به نظرم خیلی مامانه... یه جور خوب ِ واقعی ای ذاتن مامانه...

 

 

 

دو/ :| :|
هفت سال پیش گواهینامه گرفتم. اما تا حالا عملن رانندگی نکردم. یعنی هربار اراده کردم ... حداکثر یه دو ماهی هم نشستم پشت فرمون بعد دیدم اصلن به اعصاب خوردیش نمی ارزه و دوباره شدم آویزون تاکسی و آژانس! امروز طبق معمول بابا که به شدت علاقه مند به رانندگی کردن منه داشت باهام دعوا می کرد که چرا رانندگی نمی کنی و همه دخترا بلدن و من که می گم برات ماشینم می خرم و فلان... البته که توجه نکردم به حرفش و رفتم تو اتاقم . بعد تازه واسه بار اول توی این 7سال از خودم سوال کردم خب الان چرا نه؟ خب من به حد کافی رانندگی بلدم. مثلن  چند برابر بعضی از دوستام که با اعتماد به نفس رانندگی می کنن... اما با رانندگی راحت نیستم. چرا نیستم؟؟ امروز فهمیدم چراشو! چون توی رانندگی نمی تونم همه ی ماشینا رو کنترل کنم!! چون حتی کنترل کردن ماشین خودمم درواقع دست خودم نیس... یعنی یه جورایی هر کاری که می کنم و هر تصمیمی می گیرم بستگی به تصمیم یه عالم آدم ِ بیرون از ماشین من داره! بعد این از وحشتناک ترین واقعیتایی بود که در مورد خودم کشف کردم! من به کنترل کردن نیاز دارم... خیلی از عدم پیشرفتام مال همین نیاز به کنترله... من می خوام همه چی تو دست خودم باشه ... تحت ِ تصمیمای من... اگه نشه؟ اگه نشه وحشت می کنم... یه جوری وحشتناکی وحشت می کنم...  درواقع من همیشه وحشت زده م که  الانه که فلان اتفاق بد بیفته و زندگیم یهو از هم پاشیده تر از این بشه... من حتی با داداشمم همین طورم مثلن... یا گاهی با دوستام... یا همین پسره... همیشه دارم کنترلش می کنم... خب پسره چون می دونه وحشتزده میشم هیچ وقت اذیتم نمی کنه و بهم گوش میده... درواقع واسه پسره من از اون دختر کوچولوهای لوسم که فوری بغض می کنن و آدم دلش نمیاد بهشون نه بگه... انی وی! در نتیجه ی این بحثا از خودم بدم اومد. از این ذاته کنترلرم بدم اومد! چون خیلی جاها قابلت ریسک کردنو ازم گرفته/می گیره... بعد هیچ کاری هم نمی تونم براش بکنم! مث همین رانندگی که 7سال به صورت متناوب خواستمش اما هربار دیدم به اذیت شدنم نمی ارزه... خب کلی چیز دیگه هم اینطوری هست تو زندگیم... بعد درواقع مشکلم الان اینه که نمی دونم چی می ارزه به اذیت شدنم چی نمی ارزه؟!

 


سه/ :) :)
این قسمت بالا رو که نوشتم تو دلم هی فکر می کردم چقد خوبه که پسره با من خودخواه نیست اصلن و خیلی جاها با اینکه بچه بازی در میارم کوتاه میاد... بعد یهویی یاد این قسمت از desperate housewives افتادم که توش رُی به شیوه ی پیرمردا داشت تام و سرزنش می کرد که چرا همه ش میذاره حرف حرف ِ زنش باشه... و تام در جوابش از ترسای لینت میگه ... ترس از اینکه همه چیز ناگهان از هم بپاشه و...... و خب چون من نمی تونم عین جمله هاشو همون جوری که عمقشو نشون میده بگم، میذارمش در ادامه... و اینکه منخودم می دونم اونقدری  خودخواهم که یه وقتایی یادم می ره پسره می تونه بهم بگه "نه" اما نمی خواد بگه! اصلن من عاشق این سریالم چون هم لینت زیادی شبیه منه و هم رابطه ی تام و لینت شبیه مال منو پسره س و بعد خیلی عجیبه که آدم رابطه شو از نگاه سوم شخص ببینه... راستش اعتراف می کنم بعد دیدنش کلی پسره واسم ارزشش بیشتر شد... چون همه ی کارای پسره واسم عادت شده و وظیفه شه به نظر من(!) و  این از بیرون دیدن باعث شد واسه بار اول به خیلی جاهای رابطه نگاه کنم و بفهمم خیلی کارایی که برام می کنه از زور زیاد من نیست(!)... از صبر و خواستن و مهربونیشه...   


Roy:I know times have changed but a man’s still a man. And you deserve to have your wife respect you

Tom: She respects me plenty, Roy. Here’s the thing you gotta understand about Lynette. She grew up without her dad. Her mom was a drinker. So she had to be responsible for everyone

Roy: Yeah, well, that’s rough

Tom: Yeah. It left her with this constant fear that everything could suddenly fall apart. And that’s why she needs to control everything. Of course, she can’t. Nobody can. But… She can control me… If I let her. So I do. Because it makes her feel safe. And that is my job, as her husband… to make her feel safe


Roy: You’re a good man, Scavo


Tom: I try

 

 

 

چهار/ :*


این آهنگو دو روزه هی می شنوم نه فقط چون حس آروم ِ خوبی داره... که چون منو یاد چشمای قشنگ ِ مشکی دختری میندازه که وقته خنده هاش چشماش هم می خندن... که اصلن با همه ی صورتش می خنده... آدمایی که قشنگ می خندن... که خنده شون آرامش داره... تو دنیا کمن... بعد خب این دختره از همون کم هاس! مرسی مرجان... هم واسه آهنگ... هم واسه تصویر خنده ی خوشگلت که توی ذهنم پیوست ِ هزار بار شنیدنِ این آهنگ شده:*:)  

 

پنج/ :* >:D<  :)

چن سال پیش وقتی یه مردی قشنگ باهام حرف می زد و با اسمای قشنگ صدام می کرد و از اون محبتای باباآنه  ی توام با احترام بهم می کرد که مردای با تجربه می دونن دل دخترا رو می لرزونه؛ من دلم می لرزید. یعنی اصلن یکی از دلایلی که مردای میانسال و همیشه به خاطرش دوست داشتم همین بود. همین که بلدن چطوری دل دخترا رو بلرزونن و هم باباشون بشن هم پارتنرشون... خب پسره اولا اینجوری نبود. خیلی از حرفای قشنگ و اسمای خوشگل و مهربونی های دل لرزه آورو بلد نبود... الان ولی بعد دو سه سال من یه عالمه اسم خوشگل دارم... همیشه هم اسمای جدید روم میذاره که دلمو نزنه یه اسم... الان بعد این همه وقت دیگه بلد شده یه عالمه کارای مهربون مردونه برام بکنه که دلم ضعفش بیاد... بعد حتی یه وقتا یه جور از ته دلی وسط حرفای جدی که می خواد نصیحتم کنه بهم می گه "بابا جان!"... یه جوری که دقیقن به اندازه ی مردای میانسال عاشق بچه م میشم...
بعد تازگیا یه چیزی درمورد خودم فهمیدم ... که دیگه از حرفای اون آقاهای بزرگ که دخترا رو بلدن تحت تاثیر قرار نمی گیرم! چون می دونم از قبلش می دونه که شانسش بالاس که این جمله/این کلمه/این نگاه اینجا جواب بده! هر حرکت از پیش امتحان شده ای دیگه واسم ارزش نداره... پسره ی خودمو دوس دارم که از تجربه ی دخترا رو نداشتن الان رسیده به اینجایی که بتونه دل من ِ بی ثبات ِ درگیر ِ کلافه رو بلرزونه... که بلده همیشه حواسش بهم باشه... که حتی تو فروشگاه وقتی از چیزی خوشم میاد و نگاه می کنم یه جور قشنگی بگه "اگه دلت می خواد خب بردارش بابا!" بعد این جمله رو دقیقن یه طوری بگه که من همون جا دلم بخواد برم زیر کتش قایم شم و محکم بغلش کنم و مماخم پر ِ بوش بشه! بعد تعجب کنم که پسره ی کوچولوی طفلکیم دقیقن کی این همه بزرگ شد که من قد دخترش شدم؟؟؟

 

شش/ :***

دختره یه سالی تولدم واسم یه فنجون خریده بود... یه فنجون تپلی ِ سفید که زیرش نعلبکی آبی خوشرنگ داره... من هیچ وقت هیچ  تصوری از اینکه فنجون سفید هم می تونه خوشگل باشه نداشتم! همیشه ماگ و فنجونای رنگی می خرم... ولی این خیلی عاشق شدنیه... دورشم چن تا عکسه با مزه داره... مثل داستانای مصور... داستان یه دختر و پسره س که طی عکسا عاشق هم میشن و بعد دیگه تو عکس آخری ازدواج کردن... بعد من از این فنجون تپلیم چند باری بیشتر استفاده نکردم چون خراب می شه:ی الان ولی به پسره گفتم بره یه عالمه واسم از اون بیسکوییت کاکائویی ِ کرم دارای گرجی بخره که تو فنجونم چایی بخورم زندگیم قشنگ شه! آخه فنجونم استایلش یه جوریه که فقط با این بیسکوییتا قیافه ش س*کـــ*سی میشه! امتحان کردم که میگما! هیچی جز این بهش نمیاد! مثلن با دایجستیو قیافه ش زار میزنه... با این ولی شیک و گرم و س/ک*ســـ*ی و آروم میشه...  یه جوری که آدم کیف کنه مثلن که این فنجون با بیسکوییت ِ کنارش در معرض نگاه آدم باشه... کلن من ایمان دارم هرکدوم از لیوانا و ماگای دنیا شخصیت خاص خودشونو دارن. باید متناسب با شخصیتشون ازشون استفاده کرد وگرنه بهشون توهین میشه و بهت آرامش نمیدن دیگه! مثلن ماگ سبز یشمه ایه که پسره برام خریده... توشم زرده و خیلییییییی گنده س جون میده واسه اینکه تابستون پر ِ یخ بکنیش و توش شربت آب لیمو بخوری! یا مثلن ماگ زرشکیه که بابا خریده واسم مال شیر کاکائوه فقط... یا شیر نسکافه.... کلن شخصیت شیر طلب داره! باید که شیر توش باشه تا از آدم راضی بشه و باهات رفاقت کنه...
بعد هم که باید بگم که من این دختره رو خیلی دوست دارم. تنها دوست مری و مکسی ِ منه! درواقع فکر می کنم این همه درباب ماگ ها وفنجون ها و لیوان ها قلم فرسایی کردم که از دوست داشتنش بگم...! ببینید ؟ فقط خودشه که این همه خاصه! اوهوم فقط همین دختره س که یه جوریه که آدم می تونه یه پاراگراف در تحلیل و توصیف ماگ بنویسه! بعد تهش بهش بگه "خیلی دوست دارم دختر جون:*"...!!:)

 

 

هفت/ :X

اینقدر از عکس هدرم حس خوب می گیرم که اندازه نداره...