نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
سال بعد از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم... و دلا؟؟؟ خشکیدن رو ساقه ها..!
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ : توسط : El

 

سارا منم بیام لطفن باهات یاور همیشه مومن گوش کنم... بعد زار زار گریه کنیم که تموم نمیشه... لعنتی تموم نمیشه... سارا امروز اون داییم که مامانم عاشقش بود بعد چهارده سال اومد ایران... بعد من همه ش دارم می میرم که مامانم وقتی حالش بد بود می ترسید بمیره بعد داداششو نبینه! بعد مرد. ندید. بعد سارا اصلن مهم نیس که من حالم خوبه/من می خوام زندگیمو دوست داشته باشم/من هدف دارم/ من با پسره و داداشم خوشحالم/ که نقاشیمو دارم خوشگل می کشم و هی عاشق خودم میشم!/که من هزار تا چیز قشنگ دارم تو دنیا.... اصلن مهم نیس! سارا بازی تموم نمیشه... سارا من داریوش گوش نمی دم چون مامانم عاشقش بود... بعد هروقت بشنومش اشکام خودش میاد... بعد تموم امروز شلوغو گریه نکرده بودم... حواسمو پرت کرده بودم از گریه... که من اصلن امروزو از همه بیشتر خندیدم/حرف زدم... بعد یاور همیشه مومن ته صبرم بود! همون "ای به داد من رسیده..." کافی بود تا تموم امروزو هق هق کنم! که دستمو محکم فشار بدم رو صورتمو زار بزنم... که "اگه باشی یا نباشی"رو زار بزنم.... که "برای من که غریبم..."که "وقتی شب، شب سفر بود توی کوچه‌های وحشت..."... که خب من الان با چشمای گریه ای و یاور همیشه مومن شنیدن اینارو برات می نویسم.... بعدشم می رم "گذشته های دور" گوش بدم بعد چن سال... کوچولو بودم مامانم واسم می خوند "روزی که تورو دیدم موهاتو بافته بودی/با گل سپید یاس گلوبند ساخته بودی..." بعدش هی بیشتر گریه می کنم لابد.... و هی اشکام هیچ وقت تموم نمیشه... حتی اگه خوشبخت ترین دختر دنیا بشم!

پی.اس. این پست جوابی نداره ها! همه ش کامنتی بود که باید می ذاشتم واسه کامنتدونی ِ بسته!