نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
وقتی بهم میگه شبیه جوجه های طلایی م، عجیب نیس که خودش لونه ی پرنده ها باشه!!
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ : توسط : El


سرمو کرده بودم تو کمد کتابام که از بین کتابای نخونده یکی رو بردارم! عنوانا رو یکی یکی نگاه می کنم... هیچ کدوم نگهم نمی داره! به "عقاید یک دلقک" که می رسم می شنوم صداشو که صدام می کنه! تو دلم می گم گور بابای کتابای نخونده! واسه بار دوم "عقاید یک دلقک" می خونم... دوستش دارم و این دفعه برخلاف عادت تند خونی م دارم سعی می کنم یواش یواش و مزه مزه بخونمش... دیروز رسیده بودم به اونجاش که داره اولین بار ِ عشق*بازیشو با ماری تعریف می کنه... اونجایی که ماری رفته ملافه ها رو با آب سرد شسته و دستاش یخ کرده و دستای ماری رو میذاره زیربغلش که گرمشون کنه و بعد ماری بهش میگه که چقدر مثل لونه ی پرنده ها نرم و گرمه ... به اینجاش که می رسم پسره تلفن می کنه که درو باز کنم... باهاش قهرم از دیشب... می رم پایین ولی بهش سلام نمی کنم! یه عالمه بار سلام می کنه که جواب بدم من ولی نگاش نمی کنم. وسایلو میدم دستش. لواشکایی که برام خریده رو می گیره جلوم... می گیرم ولی مرسی نمی گم. میگه بابا برای تو خریدما! کلی گشتم تا آلبالوییشو پیدا کنم برات! دلم یه کم می سوزه که دارم می زنم تو ذوقش اما شونه میندازم بالا که یعنی به من چه! وظیفته!! میگه یه دقیقه بشین کارت دارم.... می شینم رو پله ها! می گم تازه از حموم اومدم... موهام خیسه سردمه... که یعنی زود کارشو بگه و بره... میاد میشینه پیشم... یه جوری دستشو میندازه دورم که صورتم بره اون جایی که دوس داره... بره یه جایی بین گردن و شونه ش...خوشش میاد لپم بچسبه به گردنش.... بعد بوی خوبش میاد... من حرف نمی زنم! ولی قهرم تموم میشه... خودش واسه خودش تموم میشه! دماغمو فرو می کنم تو یقه  کتش و هی نفس می کشم... موهام خیسه . سردمه. خسته م. گم شده م. گردنش گرم و خوشبو و آشنا و امنه... فکر می کنم چه شبیه لونه پرنده هاس...  بیشتر فرو می رم ... و هنوز حرف نمی زنم.......