نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

توی فکرهام همیشه تصویرم وقتی که سی سالم شده یک جایی بیرون ایران بوده! البته اگر فرض را بر این بگذارم که نمرده باشم تا آن وقت! چون جز این تصویر من یک تصویر ذخیره هم برای سی سالگی م دارم که آن هم مردن است! انی وی... این فکر را از وقتی داشته ام که دبیرستانی بودم! آدم توی دبیرستان چند ساله است؟ پانزده شانزده اینها فکر می کنم.  الان متوجه شدم که قریب بر ده سال گذشته از آن روزها! ده سال وقتی هنوز نگذشته است، خیلی زمان زیادی ست و وقتی می گذرد از یک سال هم کمتر است!! به نظرم مزخرف است که می گویند وقتی خوشحالی زمان زودتر می گذرد! برای من که لااقل هیچ وقت اینطور نبوده. چون توی این ده سال من بزرگترین غم های زندگیم را داشته م و باز هم مدت خیلی کمی به چشمم میاد! انی وی... این تصویر از آنجایی نیست که من فکر می کنم لزوماً جایی به جز اینجا خوشبختم! دقیقن برعکس... من معتقدم که خارج که سهل است، مریخ هم که بروم همین قدر غمگین و ناراضیم مگر اینکه معجزه ای درون خودم اتفاق بیفتد! بیشتر دلم می خواهد بروم چون دوست دارم با معیارهای خودم زندگی کنم. و اینجا با این همه فامیل و دوست و آشنا که همیشه دماغشان توی شخصی ترین بخش های زندگی من است ازم برنمی آید! گیرم که این قضیه فرو کردن دماغ از روی محبت باشد! اصلن درواقع بدی اش همین جاست که از روی محبت است... وگرنه پرت کردن آدم ها از زندگیم برایم هیچ کار سختی نیست! ولی وقتی می دانم دارند محبت می کنند خب چه کاری بر می آید از من؟؟؟ یا شکستن دل یک عالمه آدم؟! نه. من رفتن را انتخاب کرده ام. گذشته از اینها آدم غیراجتماعی ای که منم از معاشرت های اجباری بیزار است! فکر می کنم این از آدم ها فرار کردنم از بی اعتماد نفسی ام باشد! البته این روزها زیاد می شنوم که آدم اجتماعی و با اعتماد به نفسی به نظر می رسم!! خودم ولی می دانم که اینطور نیست. خانوم معلم نقاشیم بعد از این همه وقتی که می شناسدم می گوید آن اوایل که هنوز با هم صمیمی نشده بودیم هرگز فکر نمی کرده من این همه نسبت به خودم درگیر و بی اعتماد به نفس باشم و می گوید که خوش شانسم که اینقدر باهوشم و می توانم وانمود کنم به چیزی که نیستم و این همه آدم جالبی به نظر برسم...! من ولی بهش گفتم که باهوش بودنم عملن  نه تنها هیچ سودی به حالم نداشته که برعکس! لابد اگر خودم را باهوش نمی دانستم، این همه از خودم انتظارات بزرگ نداشتم و دنیا بالطبع جای بهتری بود... باز هم ناچارم برای تمام کردن این بحث بگویم "انی وی" تا از حاشیه بیایم بیرون...!! من آدم توی حاشیه ای بوده ام همیشه ولی تازگی ها بسیار توی حاشیه ترم. هرچیزی که بخواهم تعریف کنم صدتا حاشیه از تویش در می آید!/در می آورم! بعد اینطور وقت ها یادم به رابین ِ هاو آی مت یور مادر می افتد آنجایی که رفته بود پیش کوین که رواشناسش بود و بعد می خواست دلیل کتک کاری با زنه را تعریف کند و در راستای این موضوع یک عالمه داستان تعریف می کرد! بعد از خودم هیچ خوشم نمی آید! الان مثل اینکه دوباره رفته ام به حاشیه و ناچارم باز از انی وی استفاده کنم که بیایم بیرون!! می گفتم که دلم می خواهد از اینجا بروم... دل ِ پسره هم! بعد همیشه اینطوری بود که ما توی برنامه ریزی برای بعدمان از اینجا رفته ایم. من و پسره و سیس! یک طوری که انگار اصلن این برنامه ی مسلم هر سه تای ماست . به هر قیمتی و هر تاوانی! آن وقت این روزها که دایی مذکور در چند پست پیش برگشت، انگار من یک طور تازه ای دارم به قضیه نگاه می کنم. مثلن اینطوری که من نمی دانم دایی م را دوست دارم یا نه! و اینکه چطور آدمی هست اصلن و من الان چه احساسی به او دارم؟! آن وقت در نظر بگیرید که در طول این سال هایی که نبوده خیلی وقت ها شنیده ام از بقیه که فلان اخلاقم چه شبیه دایی م است!!  بعد هی می ترسم! از تصویر دایی ای که نمی دانم دوستش دارم یا نه/ تصویری که شبیه من است می ترسم! از اینکه شیوه ی زندگیش را بقیه احمقانه می دانند و من تایید می کنم می ترسم... و اینکه نمی توانم از بین حرف هاش بفهمم که چقدر از این مدل زندگی ِ به سبک ِ خودش راضی ست کلافه می شوم! اصولن از هرچیزی که بخواهم بفهمم و نفهمم کلافه می شوم... آن وقت حتی نمی توانم ازش سوال کنم که پشیمان است یا نه؟ چون از روی شباهت هایی که به خودم دارد هیچ اطمینان ندارم که راستش را بگوید و اعتراف کند شکست خورده یا نه!! الان کلافه ام و  حتی از تصویر آدم هایی که اینجا جا می گذارم و شاید حتی دوست نداشته باشم خیلی هایشان را می ترسم. از تصویر دختری که یک روز توی یک خیابان غریبه بایستد و بپرسد از خودش" خب حالا اینجا چی کار می کنی؟" می ترسم.
من آدم خیال پرداز ِ محتاج ِ تصویر سازی ای هستم! الان من باید تصویری از خود ِ سی سالگیم داشته باشم... همیشه از خودم تصویر داشته ام درواقع!  بیشتر وقت ها هم نرسیده ام به تصویره حتی... اما بودنش مهم تر از تحققش است برایم. اصلن انگار که این تصویرها تعریف زندگی م باشند... معنی اش... و حالا برای اولین بار توی تصویر سازیم دچار مشکل شده ام! تصویر ِ الهه ی سی سالگی یک جایی ویلان و سیلان و وامانده ایستاده... این را هم می دانم که اگر بنشینم سر جایم و بی خیال تصویر این سال ها بشوم تا همیشه خودم را بابت دینی که به خودم دارد سرزنش خواهم کرد! من به الهه ی سی ساله قول داده بودم یک جایی بگذارمش به زندگی کردن که بتواند خود ِ خود ِ خودش باشد... اینجا که نگهش دارم همه اش محال می شود. آن وقت این وسط پسره هم هست که  هنوز هم کار پیدا نکرده و پول هم ندارد و ما هی هر روز داریم سر این موضوع با هم دعواهای بیخود و مسخره می کنیم.... حتی به تنها رفتن هم فکر کردم چند شب پیش! ولی خب پسره را نمی توانم از خودم بگیرم... شاید فردا نظر دیگری داشته باشم... امروز می دانم ولی که پسره توی تصویرهای سی سالگی کنار ویلان و سیلانی هام هست... یعنی می خواهم که باشد! آن قدری که دیشب ساعت 4 خواب آلود و وحشت زده  و با چشم های خیس بهش مسج بدهم که توروخدا جون ِ من هیچ وقت نمیری...!
من غمگینم. و به قول سارا "شادی ام مال سال ها قبله..." (اهمیتی ندارد که این جمله از آهنگ شاهین است. الان توی مغز من مال سارا ست) و حتی سال ها قبل را هم یادم نمی آید چیزی از شادی هاش را... و حالا علاوه بر تمام غم هام برای اولین بار توی همه ی عمرم بی تصویر مانده ام... دقیقن اولین بار.
و خب بعد از این پست لابد می روم که بشنوم :

دنیا خلاصه شده امروز توی لپ تاپم..../ وقتشه بلند شم بنویسم میخوابم/گیجم و بد جوری انگار بیتابم/دیگه خودمم دلیل اشکامو نمیفهمم/مثل کرمی که تو پیله به خودم میتابم....
و فکر کنم بهتر است پی راهی برای رفتن باشم... و بعدترش بشنوم ....

ما به سایه‌های روی دیوار
ما به ابرهای تیره و تار
ما به کافه‌ها و دود سیگار
ما به شب‌های تار دل بستیم
ما به خنده‌های زیر بارون
ما به صبح باغ بهارون
ما به بیداری شبانه
ما به خواب روزها دل بستیم
بهار ما گذشته شاید
بهار ما گذشته انگار.......

و به خودم بگویم که دیگر هزآآآآآر سال از من گذشته است که کاری کنم... که بهتر است بچسبم به همین بیداری های شبانه و کتاب ها و لپ تاپم و بگذارم دنیا همین طوری تمام شود...

پی . اس : فکر می کنم توی نوشته ی به این بلندی نتوانستم دلیل واقعی م را بنویسم! شهامتش را نداشتم/نشد/فرار کردم؟ نمی دانم. هرچیزی. خب حالا اعتراف می کنم که می خواهم از شهر کوچک و دلگیر و روشن و بارانی ای که عاشقش هستم و هرجای دنیا هم بروم عاشقش می مانم بروم چون می خواهم از خاطره هام فرار کنم. از مامانم که نیست... از همه ای که الان نمی نویسم اینجا چون اشکم را در می آورد و امروز آن قدری چلنج دارم که جان ِ گریه کردن نداشته باشم! دلم یک جای بی خاطره می خواهد که زندگیم را دور از همه ای که هی آدم را به زور و زجر می کشانند توی خاطره هاش از نو بسازم... ضمن اینکه حالا فهمیدم دلیل ننوشتن ازش بیشتر همین بود که گریه کردن جان می خواهد...! ندارم.




برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()