نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
................Acılarımız tarih kadar eski
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ : توسط : El

 

من روی تردمیل بودم و شادترین آهنگ ها را انتخاب کرده بودم که پلی شوند... بعد دوباره همه ی فکرهای بد ِ شوم ِ عاجز کننده آمدند... مسخره بود! وسط دویدن و آهنگ شاد که آدم نباید فکرش برود جاهای بد. رفته بود. فکر کردم فکرهام دیگر توی هر موقعیتی می آیند... دیروزش حتی توی بغل پسره هم ولم نمی کردند.. فکر کردم چقدر عاجزم... بعد به خودم گفتم بروم به پسره بگویم که چقدر غمگینم. غمگین واژه ی درستی نیست. عاجز و درمانده بهتر است. دوباره فکر کردم بی فایده است! دیروز به حد کافی در موردش حرف زده بودم... و حالم بهتر نشد هیچ. فکرتر کردم بروم برای سارا یک ایمیل طولانی بنویسم. دیدم دیروز به سارا هم گفته بودم چه دردم است. جز این دوتا هم آدم ِ دیگری نبود. اگر هم بود بی فایده بود همچنان... بعد اشک هام ریختند. مسخره ترین اتفاق دنیا بود که فهمیدم آدم روی تردمیل و وسط دویدن و آهنگ های شاد هم می تواند گریه کند! به فکرم رسید حالا که همه چیز تا این اندازه بی فایده است و ناگزیر... تنها کاری که از من بر می آید این است که از روی تردمیل بیایم پایین ... یک مشت قرص درست و حسابی بخورم و بعد هم یک وان گرم ِ خوشبو داشته باشم برای مردن... هیچ چیزی بالاتر و بهتر از این نبود... هنوز هم نیست... بعد نا خودآگاه این جای عقاید یک دلقک آمد توی ذهنم که خطاب به ماری می گوید:


"کلمه ی زیبایی وجود دارد : هیچ . به هیچ بیندیش . نه به کانتسلر و کاتولون ، به دلقکی بیندیش که در وان حمام میگرید ، که قهوه روی سرپایی اش میچکد ...."

از بین آن همه جمله های درد دار ِ کتاب این برای من درد دار ترین و سنگین ترین و تلخ ترین جمله است... گریه م بیشتر شد... و یک چیزی را برای بار هزارم فهمیدم... من فقط وقتی از این درد نجات پیدا می کنم که پسره و همه را بگذارم و بروم... که به جایی برسم که توی تنهایی ِ محض، زندگیم مال ِ خودم باشد فقط... و بعد با لذت و آسایش از این فکر که اجازه دارم بی که کسی وابسته ام باشد زندگیم را تمام کنم به باقی ِ زندگیم برسم! در توانم نیست اینجا بنویسم الان از چی و چرا اینطور بهم ریخته ام... راستش بعید می دانم جز سارا و پسره کسی بفهمد اصلن. به این دوتا هم که گفته ام خب. رفتن و کندن از همه باید تقدیر ِ گریزناپذیر ِ من باشد. که عرضه اش را ندارم... و تا عرضه اش را پیدا نکنم زندگیم همین طور رقت انگیز و درد آور و زجر آور می ماند... تمام ِ این بی چاره گی فقط یک چاره دارد... و من به اندازه ی هزار سال خسته ام... به اندازه ی همه ی دردهای تاریخ...

موسیقی متنَ ش :

http://s3.picofile.com/file/7638176020/Sezen_Aksu_Gidiyorum_wWw_MiD_aZ.mp3.html

ترجمه اش هم : http://lyricstranslate.com/en/node/86224

و اینکه این آهنگ پیشنهاد دوستم   بود... و من اگر آدم بودم... و اگر عرضه داشتم این آهنگ را تقدیم پسره می کردم .... می رفتم... و بعدش تا ته عمرم  نجات پیدا می کردم...


پیوست : می دانم نوشته ی بی ربطی شد که جز سارا و پسره هیچکس نمی فهمدمش!


پیوست تر: این قالب آرام ِ خنگ را نمی گذاشتم لابد امشب از غصه می مردم!!