نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

می دانی ؟ زندگی آدم ها هیچ وقت آن طوری نمی شود که آدم آرزویش را داشته یا تصورش کرده ! ما زندگیمان را همیشه روی باورهامان نمی سازیم. نه که لزوماً نشود و امکانش نباشد ! که گاهی می بینیم اصلن باوره را نمی خواهیم دیگر ! که می بینم فقط فکر می کرده ایم اتفاق خاصی را می خواهیم ! می بینیم که اگر شرایطش پیش بیاید نمی خواهیمش / ردش می کنیم . درحالی که خیلی قبل تر یک عالمه روی خواستن آن اتفاق اصرار کرده ایم / جنگیده ایم / لجبازی کرده ایم حتی ... نه که با کسی ! با خودمان ! با هر احتمال دیگری جز آن؛ که ممکن بود وارد زندگیمان بشود ...
اما یک وقتی می رسد که جنگ را تمام می کنیم . لحظه های هستند  توی زندگی که یک باره می آیند ... بی مقدمه ... که آدم توی این لحظه ها ناگهان دست می کشد ... نه از تسلیم ! که از پذیرفتن . از "ادراک" ... جنگ تمام می شود / تمامش می کنیم . می بینیم آنی که شاید حتی سال ها را کشته ایم پایش همانی نبوده که می خواستیم . که اشتباه کرده ایم .
من توی این لحظه ها خسته نمی شوم . حتی حسرت سال های رفته ام را نمی خورم . من فقط یک طور بی دردی غمگین می شوم و یک طور خوبی آرام ... من از دردها و جنگ ها پشیمان نمی شوم ! "ادراک"ها تاوان لازمشان است . قربانی می گیرند ... زمان می خواهند ... باید زمان بگذرد . هیچی جز زمان آدم را به پذیرش ... به ادراک ... به صلح نمی رساند .
بعد می دانی من توی عاشقی هام هم همین طور بوده ام همیشه !
هـــــــــــــــــزار سال بود که یقین داشتم مرد ِ من ، آقای قدبلندِ جدی ِ سی و چند ساله ای است که یک عالمه کتاب خوانده و یک عالمه نوشتن می داند و حتمن فیلم و موسیقی دوست دارد ... آقای من آن قدر جدی و بداخلاق بود که باید یک عالمه نازش را می کشیدم توی دوست داشتن ! آقای من جنگ می خواست ؛ صاحبش شدن ! تازه ته تهش هم هیچ وقت تمامن مال من نمی شد ! من باید همیشه می ماندم توی دچار بودن ... توی دلهره ی داشتنش ...
حق با شماست ! خودم هم می دانم آدم روانی ای هستم که دوست دارم زجر بکشم توی عاشقی! :دی انی وی این من بودم !
بعد این قصه اصلاً قصه ی تازه ای نیست ! قصه ی سال هاست ! از عاشقی های خرانه ی 13-14 سالگیم شروع شد حتی !!! :دی
مرد من هرچقدر که بزرگتر می شدم عمیق تر و بزرگ تر می شد ؛ اما هرگز این هایی که گفتم از وجودش حذف نشدند / شدیدتر شدند حتی!
بعد می دانی چه شد ؟؟؟ "ادراک"ـه آمد ! جنگ تمام شد ! من یکهو زیر پاهام خالی شد ! نشستم به تماشای تمام سال هایی که تویش از سطحی ترین تا عمیق ترین رابطه ام همیشه زجر کشیده ام / زجر خواسته ام . یکهو دیدم چه خسته ام ! دیدم تاوان را داده ام . بازی تمام شده . من دیگر دلم رابطه هایی که تویش هی چلنج داشته باشد را نمی خواست . دیدم من عاشق این آرامش بی شک و پایداری ام که توی بغل آقای او دارم ! دیدم آن قدر جایم گرم و نرم و خوشبو است ، آن قدر از این همه ناز کردنم با این اطمینان که نازم را می کشند کیفم می آید ، آن قدر از این همه دستور دادن های لوس لوسی ام و چشم گفتن های آقاهه ام خوش می گذارنم که هیچ دلم نمی خواهد جایم را ول کنم ! هیچ حوصله ی درگیر شدن توی رابطه های پر کشمکش را ندارم ! آن قدر کیفم آمده از اینکه همیشه برای آقای او "بهترین" و "قشنگ ترین" م که هیچ دلم نخواهد آقاهای بزرگ و جدی را تحمل کنم که مدام از آدم انتظار دارند که پرفکت باشی ! که آدم از ترس از دست دادنشان نمی تواند خل خل بازی در بیاورد گاهی ! که همیشه مجبور است جدی و محکم باشد ! آن همه وقتی که زندگی به اندازه ی کافی جدی و درد دار است !
گیرم که فکر کنم "عشق" نیست احساسم ... / گیرم که آقای او قیافه اش اصلن جدی و بداخلاق نباشد / یا گیرم که مثل من هی کتاب نخواند و یا هزار چیز دیگر ...
اما به جایش هیچ وقت لازم نیست کسی دیگر باشم جز همینی که هستم ... به جایش همیشه  خیالم راحت است پسرکم همین طوری می میرد برایم ؛ بیشتر از تمام آدم هایی که دوستم داشته اند توی رابطه هام ...
اینها نه یعنی اینکه من ایمان دارم می مانم با این آدم همیشه . هیچ چیزی توی این دنیا نیست که بشود ایمان داشت بهش ! اما می دانم که به این راحتی ها بغل آقایم را نمی گذارم که بروم جایی که این همه نمی خواهندم ! این همه مواظبم نیستند انگار که شکستنی هستم!
من اینجا را دوست دارم ... انگار که توی خانه ام باشم ... هیچ کجا توی دنیا امن تر از خانه ام نبوده هرگز . حتی وقت هایی که پیش مردی بودم که ایمانم بود عاشقش هستم هم جایم امن نبود !
اما بغل آقایم امن است ... امن تر از خانه ام ......................................... :)


my home

*چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من

چه فرقی می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز می شود

 

"گروس عبدالملکیان"


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()