نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
ای نازنیــن گریــه نکن...!
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ : توسط : El

 

الان به اندازه کافی دلیل دارم که حالم خوب باشه. ولی نیست و نمی دونمم چمه... بعد حتی الان حوصله م نمیاد بگم دلیلامو! فردا اگه حوصله م شد میام می گم. فعلن برای بار هزار و چندم دارم می شنوم و به خودم تقدیمش می کنم که...

آسون نشو ای همسفر / ویران نشو  ای در به در/ منو بگیر از همهمه....

که

معجزه کن خاتون من/ تولدی دوباره کن...

بعدش فکر می کنم چرا هرباری که می گه "گریه نکن" بیشتر آدم گریه ش میاد! در ضمن ِنوشتن ِ چند خط فوق به این فکر می کردم که مردم الان میان میگن چقد چرت می گی و غر می زنی... تازشم که همش آهنگ میذارم! کلن وبلاگم بیشتر شده آهنگ تا نوشته! بعد گفتم کاش منم زرافه داشتم که باهاش حرف بزنم... بعدتر به این نتیجه رسیدم الان برم یه وبلاگ دیگه واسه خودم درست کنم هرچی به ذهنم رسید و فوری و بی که درموردش فکر کنم اونجا بنویسم... اما دیدم بعدش باید درمورد هر پست فکر کنم خب اینجا بذارمش یا اونجا؟! اینجوری بیشتر به دغدغه های مغزم اضافه میشه!! در نهایت فک کردم بیام پستامو رمزی کنم! دیدم اونجوری هم باید فک کنم به کی رمز بدم به کی ندم!! تازه به قول پسره منم که خدای رودربایستی(؟) بعد هرکی بگه رمز عمرن روم بشه بهش ندم! نتیجه این شد که همین جا فعلن مزخرفاتمو نوشتم تا فردا اگه روز بهتری بود بشینم فک کنم و یه راهی واسه این مشکل پیدا کنم!

 

+http://s2.picofile.com/file/7650439993/GERYEH_NAKON.mp3.html