نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
حالا بخواب ، گویی زیر آن چراغ قدیمی ، بهم ریخته ، خسته و کوفته..........*
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ : توسط : El

 

آدم بعد از شش سال که وبلاگ می نویسد یک بخشی توی مغزش شکل می گیرد که وظیفه اش فقط گشتن پی ِ چیزهایی ست که قابلیت مکتوب شده گی دارند... آدم از صبح که بیدار می شود ناخودآگاه هی دارد به خودش می گوید " یادم باشه اینو بنویسم تو وبلاگ!"... حالا برای من این چیزهایی که پتانسیل مکتوب شدن دارند دو دسته اند... یک دسته اش آنهایی هستند که واقعن خاص و با معنی هستند و حرفی برای گفتن دارند... دسته ی دیگرش ولی فقط خاطره نویسی اند... و جز جنبه ی خاطره بودنش وحفظ کردنشان ارزش دیگری ندارند... خب من مدت هاست حرف ارزش مندی برای گفتن ندارم... اصلن شک دارم قبل ترها هم هیچ وقت داشتم!! پس بخش اول نوشته ها حذف می شود... می ماند آن بخش خاطراتی! خب توی این چند روز من یک عالمه چیزها و اتفاق های مختلف بوده که وقت وقوعشان با خودم گفته ام باید ازش بنویسم! اما وقتی آمده ام سر وقت وبلاگم ننوشته ام... هی نوشتنشان را به هزار بهانه که خسته ام و بی حوصله ام و هزار دلیل بیخود دیگر حواله داده ام به بعدن... بعدش امروز نشستم با خودم به مذاکره که خب این همه اتفاق خوب و بد... پس چرا نمی نویسی؟ یک عالمه خودم را سوال و جواب کردم تا فهمیدم چرا!
چون اتفاق های زندگیم بیشتر بدند... و من دیگر حوصله ی ثبت خیلی بدها ندارم. چون دلم نمی خواهد جای توی تاریخ نوشته هام برای ابد پررنگ و ثابت باقی بمانند. این است که مثلن یک شبی که خیلی گریه کرده ام برای پسره که من از دکتر می ترسم و بعدش گریه تر کرده ام که این منصفانه نیست که دختری که مامان ندارد و دست کم یک خواهر هم ندارد مریض شود و و و .... نمی آیم نمی نویسمش! حتی بعدترش که می روم وبلاگ گیلدا و شگفت زده می شوم که نوشته ای با  مضمون گریه های من پست کرده دستم به نوشتن نمی رود حتی که بنویسم "منم رفیق. منم!" چون می ترسم... از ابدی شدنی که از فقط از نوشتن بر می آید هراسانم.
گفتم که غم هام را نمی نویسم. خب آن ورش خوشی هام می مانند... که کم اند. خیلی کم. بعد من می ترسم از نوشتنشان! از ثبتشان. از اینکه به خوشی هام عادت کنم و  دردهای سهمگین ِ در پی را طاقت نیاورم... مسخره است که آدم اینقدر تلخی توی زندگیش باشد که از خوشحال بودن بترسد! که خوش بودن هاش را خیلی خوددار و رسمی با لبخند برگزار کند که مبادا تنش به بی دردی عادت کند... (در این مورد حرف های من دو زار هم نمی ارزد وقتی نوشته ی به این بی نقصی و کاملی در دنیا هست+)
نتیجه اش این می شود که دیروز نیامدم از بلوز گشاد و شل و ول و رنگی ِ تازه ام که پسره برایم خریده ننوشتم... ننوشتم که من عاشق لباس گشادم و همیشه نخریده امش چون نگران بوده ام که بقیه می گویند "این چیه خریدی و چاق تر شدی..." ولی تصمیم دارم به حرف پسره گوش کنم از این بعد هرجوری که خودم دلم می خواهد لباس بپوشم.... نمی نویسم که پیراهن های رنگی پنگی و شل با یقه های باز و تاپ های رنگی زیرشان... و شلوارک های کوتاه لباس های مورد علاقه ام هستند... من می توانم برایشان هزار ساعت ذوق کنم! و همین که مثلن از پسر قول بگیرم یه عالمه از این لباس های تیپ الیزابت اولسن توی لیبرال آرت برایم بخرد می توانم به خاطرش خوش و خرم باشم! و تازه اینکه بگوید چون من هم شبیه ش تپل و سفیدم این لباس ها بهم می آید بعد دیگر به جای هزار سال ، می شود دو هزار سال خوش و خرم باشم...

یا مثلن ننوشتم که چقدر خوب است که آدم دوست پسری داشته باشد که وقتی روی تختش دراز کشیده ای وپاهای برهنه ات از پتو بیرون است و قهری و هی لج گرفته ای و فحش می دهی که چرا اینا از پشت در نمی رن که من برم خونه مون... همین طور از دور که نشسته توی اتاق نیمه تاریک و دارد به قهرت نگاه می کند برگردد با تعجب بگوید تو چقد عین نقاشیا شدی! بعد خب هیچکس از عمق ِعشق من به زن های نیمه برهنه و برهنه ی نقاشی ها که خبر ندارد... که بعدش یکهو به این نتیجه برسم که اصلن دیگر نمی خواهم لاغر باشم! چون زن های برهنه ای که عاشق طراحی ازشان هستم هیچ وقت لاغر نیستند و من ترجیح می دهم شبیه نقاشی ها باشم....! و وقتی خودم هیچ وقت دخترهای خیلی لاغر را دوست نداشته ام چرا می خواهم خودم را بکشم که شبیه آنی بشوم که بقیه دوست دارند؟؟؟
یا چند روز قبل ترش باید از این می نوشتم که دوستم بهرنگ یک عالمه کتاب برایم خریده و تازه کتاب جان شیفته را هم برایم آورده که من یک عمری دلم خواندنش را خواسته بود و همیشه دلم نمی آمد پول بالاش بدهم و الان من بسیار خوشبخت و سپاسگزارم که یک عالمه کتاب دارم... که ذوق دارم از جمعه که امتحان زبانم را دادم و خیالم راحت شد بنشینم جان شیفته بخوانم و فیلم ببینم!
تازه حتی آن کتابی را که خیلی وقت بود پیدا نمی کردم و دیگر چاپ نمیشد اصلن، خیلی معجزه وار و درحالی که یک جلد ازش مانده بود فقط دیروز با پسره پیدا کردیم... و پسره که کتاب را داد دستم آن قدری ذوق کردم که همان جا توی فروشگاه یواشکی لپش را بوس کنم!
خب من می توانم همه ی این روزها را مفصل وهر روزه بنویسم. حتی می توانم از کامواهای خوشگل و صورتی و آبیم بنویسم که برایشان ذوق زده ام.... می توانم از کیف ِ ایمیل بازی با سارا بنوییم و یک عالمه حرف های دخترانه مان... از سارا که یادم رفت توی ایمیل امشب بهش بگویم چه شبیه گندمزار است... می توانم از دردهام بنویسم... از هزار مشکلم با پسره و بی پولی و بی کاری و کم خواستن هام و شک ِ اینکه یک روزی بهش خیانت کنم...  و می توانم هم از گریه های هرشبم بنویسم که به قول پسره "دیگه همه ی زندگیت شده گریه"... من ولی از نوشتن همه اش بیزار و هراسانم... از اینکه همین حالا نوشتمشان هم پشیمانم حتی! من از هر واقعه ای می ترسم. خوب و بدش فرقی ندارد. من به جایی رسیده ام که آرزوی بی اتفاقی دارم... که وقتی سیس می گوید دلش روزهای هیجان انگیز و متفاوت می خواهد محکم می گویم "نه"... "من هیجان نمی خوام! من فقط  روزای معمولی و بی اتفاق می خوام..." و حالا بعد از شش سال با فلسفه ی وبلاگ نویسی دچار مشکل شده ام اصلن... هر پستی که می نویسم ته دلم فکر می کنم شاید آخریش باشد... لااقل تا مدت مدیدی... واقعیت این است که من دیگر هیچ چیزی نمی خواهم... نه تکان دادن دنیا... نه آدم مهمی شدن... نه زندگی پرتجمل... و نه هیچی ... من رنگ می خواهم... و لبخند... آرام بودن و به آرامی دوست داشته شدن....

 

 

*حالا بخواب ، گویی زیر آن چراغ قدیمی ، بهم ریخته ، خسته و کوفته ، از این همه حرف زدن ، این همه شنیدن ، این همه مشقت ، این همه بازی...   / ساموئل بکت 

پی.اس: ویو یک وقتی این را نوشته بود برایم... من؟ عاشقش هستم! متن و دختره را باهم... و اینکه کنکور بسه! زود برگرد لطفن!