نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خودش گریه کند؟*
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ : توسط : El

 

داشتم می شنیدم "هزار ساله که رفتی..." فکر کردم آره هزآآآآآآآر ساله... بعد دلم واسه مامانم تنگ شد... گریه کردم... یاد سارا هم افتادم اونجاش که گفت موهاتو باد برده... چون سارا با آهنگ رستاک ... اونجاش که می گفت"موهاشو کوتاه کرد" یاد باباش می افتاد و گریه می کرد... همبن جوری گریه که می کردم یاد پسره افتادم که مطمئن بودم اگه این آهنگو بشنوه  همین جوری بی هوا یاد من می افته و دلش دردش میاد چون همیشه بهش می گم میذارم می رم و به آهنگا و فیلمای اینطوری حساسه... بعدش فک کردم اگه منم سرطان بگیرم بمیرم پسره می تونه این آهنگو بشنوه گریه کنه برام... همون جوری که من الان دارم واسه مامانم گریه می کنم... خب بالطبع گریه م بیشتر شد... این ترسه درد دار که من یه روزی یه جایی که زندگیم خوب و آرومه و دوستش دارم سرطان می گیرم و می میرم وحشتناک ترین وحشت ِ دنیاس که جز خودم هیچکس نمی دونه چقدر بی چاره س آدم در برابرش و چه همه نمیشه حلش کرد بس که هربار از یه جایی سرطان می خوره تو صورتت.... از عکسای شر شده تو اف بی گرفته ... تا آدمای دور و نزدیک... حتی آدمایی که تو یه دنیا دوسشون داری... تا حتی قصه ها و فیلما... و اینکه من از مردن نیست که می ترسم. از سرطانه که می ترسم...و از این همه سال ترسیدنم خسته م و احساس عجز می کنم!

 

+نگرانت میشم/ابی ... من حوصله ندارم آپلودش کنم خب!

 

پی.اس: کامنتدونی رو بستم که کسی مجبور نشه الکی کامنت بذاره... چون از آدمایی که کنار گود می شینن و فقط واسه اینکه یه چیزی گفته باشن میگن "لنگش کن!!" عصبانی و کلافه میشم...! و اینکه حوصله هم ندارم کسی بیاد واسم از قانون جذب و انرژی و اینا بگه و تاکید کنه که اگه بهش فک کنم واسم اتفاق میفته... که اگه واقعی باشه تا حالا به اندازه ای بهش فک کردم و انرژی دادم که دیگه تو صد تا زندگی بعدیمم اتفاق میفته!!!

 

* سال بلوا/عباس معروفی