نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
به تو باز خواهم گرداند سالیانی را که ملخ ها خورده اند ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ : توسط : El

 

یک/

اینکه خواب ببینم عاشق کسی شده ام و توی خواب دارم از عذاب وجدان می میرم که به پسره خیانت کردم به اندازه ی کافی وحشتناک هست... حالا در نظربگیرید وسط این خواب تراژیک ِ عاشقانه ام توی جایی زندگی کنم که تحت کنترل یک نیروی ناشناخته از سیاره ای دیگرست(!!) آن وقت این نیرو قصد نابودی زمین را دارد و هر روز راس ساعت مشخصی با سفینه های عجیبی یک عالمه ملخ روی سر شهر می پاشد...  طوری که آدم ها از حجم ملخ ها نمی توانند نفس بکشند و  ملخ ها راه دهان و بینی شان را می بندند و بعضا ً خفه می شوند و می میرند... و قسمت جذاب ترش هم این است که ملخ های درشت در برخورد به زمین و آدم ها می ترکند ازشان خون می پاشد... بعد ملخ ها تمام می شوند و تصویر من که زیر لباسم پناه گرفته ام با یک زمین ِ خونی ِ پر ِ ملخ های له شده و زجر اینکه چرا به پسره ام خیانت کردم... و همین جا از خواب می پرم...
فکر می کنم زندگی آدم چقدر باید درهم پیچیده و سخت باشد که هرچقدر هم که تمام ِ روزش را به خودش بگوید که باید خوب و خوش باشد... شبش مغزش خسته از تظاهر ِ روز ، وحشتش را با قصه های خلاقانه بریزد توی کابوس های عجیب....

اینکه می ترسم به پسره ی خوب ِ عزیز َم خیانت کنم و بعدها دیگری را بخوام از پررنگ ترین ترس هام است و اما پیشینه ی ملخ های توی خوابم لابد از این جمله ای ست که تو دردمندی چند باری به دلداری به خودم گفته ام... "به تو باز خواهم گرداند سالیانی را که ملخ ها خورده اند..."
توی خوابم ملخ ها هر روز می آیند... و توی خواب می دانم ملخ ها قرار است آن قدر بیایند تا دنیا را نابود کنند.... خواب هام همیشه من را لو می دهند... من نه فقط که در باز گرداندن آن همه سالی که ملخ ها خورده اند عاجزم... که باورم است ملخ ها آن قدر می آیند و خون می پاشند که نابودم کنند.....

پی.اس به ویو و سارا: من اگه از خوابام بنگارم شما باید بیاین پیش من لنگ بندازین:ی

 

 

دو/

من هانیه توسلی رو دوس دارم... به نظرم یه خوشگلی ِ مغرور ِ جالب داره... و ضمنن از شخصیتش خوشم میاد. اولین بارم این خوش اومدن از جایی شروع شد که دایی دوستم تو دانشگاه استادش بود و از شخصیتش واسه دوستم تعریف کرده بود... انی وی... داشتم یه مصاحبه ازش می خوندم . بعد توش گفته بود علی رغم این که تو این سال ها غمگین شده اما روحیه شوخ طبعیشو حفظ کرد و خنده ی تلخشو هنوز داره...
یهو این جمله به دلم نشست... یه جور راحتی گفته بود که چند ساله غمگین شده که انگار مثلن بگه چن سال ِ به فلان غذا علاقه مند شدم!!
خب این آدم حتمن یه وقتی درگیر بوده با خودش که چرا غمگینه... خب اینو از اونجایی که می گفت از کارایی که واسش جذابه و بهش آرامش میده  رفتن پیش روانپزشکه میشد فهمید... اما خودشو قبول کرده... همین جوری که چن ساله غمگین شده ... که لابد نمی جنگه با خود ِ غمگینش دیگه...
فک می کنم همه ی چیزی بود که بهش احتیاج داشتم... این که بفهمم نباید شاید به زور بخوام خوشحال بشم مث خیلی از آدما اصلن... که باید همین خود ِ غمگین و متفاوتم و دوست داشته باشم و به همین خوشحالی ِ گاهگاهیش راضی باشم و نخوام تغییرش بدم...
از هانیه توسلی ِ مغرور ِ دوست داشتنیم مرسی هستم خیلی...

 

 

سه/

من یه باران می خوام. باران یه دختر 4-5ساله ی سبزه ی خیلی فسقلی و خیلی کوچیکه ... و اونقدری باهوش ومث بزرگاس که وقتی خیلی جدی چند ثانیه زل می زنه به نقاشی و مدلمو بعد با جدی ترین لحن دنیا بهم میگه "نقاشیت داره قشنگ میشه" می خوام قورتش بدم... و می خوام قورت ترش بدم که اونقدری خنگ و مث نی نیاس که وقتی منم با لحن جدی بهش می گم که نقاشیاش خیلی قشنگ تر از مال منه و دلم می خواد می تونستم مث اون بکشم و تازه بهش می گم بلوزش خیلی شیکه و خوشگل ترش کرده چشماش ستاره ای میشه و نشون میده که همه ی حرفامو باور کرده... من می میرم واسه بچه های تپل سفید... از بچه های فسقلی ِ لاغر سبزه خوشم نمیاد... از بچه های دخترم که همه شون بی استثنا خیلی لوس و ننر و اعصاب خورد کنن بدم میاد.... ولی الان دلم یه باران می خواد! و آرزو می کنم یه جایی یه روزی یه بارانی که دلش مامان می خواد دخترم بشه و دوستم داشته باشه....! من بچه م و به دنیا نمیارم  و مطمئنم بچه م یه روز خودش منو پیدا می کنه!

 

 

 

چهار/

واقعن نمی فهمم چرا اینقد از اینکه به پسره خیانت کنم وحشتمه... از اینکه مثل زنه ی تو   Unfaithful   بشم... و دقیقنم می دونم اگه همیچن کاری کنم آخرش به غلط کردن می افتم و برمیگردم خودمو جا می کنم تو بغلش... چون هیچکس دیگه اینهمه مهربون توی دنیا پیدا نمی کنم.... اما بازم می ترسم...  
من کاملن می دونم که پسره کلی چیزای خوب داره... اما نمی دونم چمه... مثلن یکی از مهم ترین چیزاش واسه من اینه که تنها کسیه تو همه ی زندگیم که یه درصدم شک نکردم تا الان که منو واسه س***ک..s می خواد... قبل و همچنین بعد از پسره همواره هرمردی اومد تو زندگیم و بهم توجه نشون داد من حس کردم تو توجهش س**ک/Sم هست... پسره ولی اینجوری نبود... دقیقن من با اطمینان و آرامش همه ی این سه سال مطمئن بودم منو واسه رختخواب نمی خواد... این واسه من از مهم ترین چیزای رابطه س...(اصلن منظورم این نیس که س***s بده یا لازم نیس توی رابطه و مرد آدم نباید اصلن اینو بخواد... که دقیقن برعکسه به نظرم! منظورم فقط اینه که آدم لازمه "باور" داشته باشه طرفش واسه تن نمی خوادش و این چیزیه که تو این دوره و زمونه کم اتفاق میفته... لااقل واسه من یکی که جز پسره اتفاق نیفتاده...)