نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

یه عکس از فروغ ِ توی تصادف... از فروغ و خون... اونقدر دلم تاریک شد و گریه م گرفت که نتونستم چند ثانیه بیشتر نگاهش کنم... گاهی تعجب می کنم که چه این زن عزیزتره برام از چیزی که خودم فکر می کنم حتی...

 

پیوست: خستمه... دلم یه نوشتن ِ بی فکر و بی وقفه ی طولانی می خواد... اما  حتی حوصله جواب دادن به کامنتا رو ندارم!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()