نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

خودم می دونم چه به غایت مسخره س که من اشکام اومد! اما من رفتم پست پانیذو خوندم... بعد پانیذ یه وبلاگی رو معرفی کرده بود که توش یه وبلاگ دیگه معرفی شده بود... یه وبلاگ خوشگل رنگی پنگی که قاعدتاً تنها حسی که آدم بعد دیدنش نباید پیدا کنه گریه کردنه...! ولی من گریه کردم... چون خیلی ناباورانه قبل رفتن تو وبلاگه داشتم فک می کردم من چه به آرزوهام نرسیدم... و هرچیزی که دوس دارم اونقدر دوره که از دست من کاری بر نمیاد واسه رسیدن بهش... یعنی واقعن برنمیاد.... الان قشنگ می دونم همه فکر می کنن دارم خالی می بندم ... خب می تونین فک کنین... چون من اصلن حوصله م نیست تو این وضعیت که بخوام زوایای مختلف زندگیمو ت/خ/می و عجیب و غریبمو تشریح و تفسیر کنم برای کسی... چون یه چیزایی هست که نه اینجا نه هیچ کجای دیگه نمی گم (جز واسه پسره و و سیس البته)... نه چون رازه... چون گفتنش واسه کسی که از نزدیک منو زندگیمو نشناسه بی فایده و غیر قابل درکه... انی وی... می گفتم که قبل رفتن به وبلاگه داشتم فکر می کردم مثلن مگه من آرزوهام چقد گنده س؟! بعد همینجوری واسه خودم  چن تاشونو اسم می بردم و بررسی می کردم می دیدم اصلن بزرگ نیستن... یعنی شاید خیلیا با یه اشاره بهشون برسن... اما واسه من و زندگیم دست نیافتنی ان... بعد یکیشون دقیقن این بود که برم تو یه کتابخونه کار کنم... یعنی داشتم فک می کردم همه ی زندگیم عوض می شد اگه فقط همینو داشتم... خب محاله ولی... و دقیقن تو مغزم همین حرفا بود که رفتم وبلاگه... بعدش خیلی شیک همین جا اعتراف می کنم که حسودیم شد و از حسودی گریه کردم...

الانم از دختره ی خنگ ِ بی عرضه ی حسود متنفرم... و همینجوری با چشای خیس دارم تایپ می کنم و فقط دلم می خواد می شد الان برم تو دل پسره جا بشم هی گریه کنم .... حیف که خوابه الان و فردام باید صب زود پاشه... وگرنه بیدارش می کردم واسش گریه کنم یه کم... تازه یه ناراحتی ِ دیگه م اینه که به پسر خیلی وابسته شدم... بعد همیشه وقتی به یه کسی وابسته میشم این شک ِ کذایی ِ مسخره میاد سراغم که لابد عادتو دارم با دوس داشتن اشتباه می گیرم... خب تقصیر من نیست که سه ساله بیست و چهار ساعته داره بهم محبت می کنه و نازم و میکشه و هرچی بخوام واسم حاضر می کنه فوری....  اه مغزم چقدر شلوغه... یعنی اینا حتی یه دهم حرفامم نیس! حالا همه ی موضوعات به کنار فقط یه نوشته ی همین قدری هم باید از بدبختی هایی که در ایام عید انتظارمو میکشه بنویسم ولی اصلن تواناییشو در خودم نمی بینم چون می دونم اگه بنویسم ازش از نو گریه م میاد.... یعنی فک کن عیدی که همه واسش این همه ذوق دارن هم تو زندگی من شکل ِ عذاب به خودش می گیره! من در عجبم این همه پیچیدگی واسه ساده ترین چیزا چرا تو زندگی منه؟؟؟ یعنی چرا من باید آرزوی یه عالمه چیزی رو داشته باشم که واسه بقیه جز روزمره هاشونه؟؟؟ وای یعنی الان می خواستم چن تا از این ساده ترین چیزا رو به عنوان مثال بنویسم که شما در جریان قرار بگیرین! بعد خجالت کشیدم... آخه خیلی مسخره س... همه دارنشون واقعن! برم بگیرم بخوابم... تایمی که صرف نوشتن این پست ِ مزخرف ِ بی فایده شد قرار بود صرف زبان خوندن بشه... روزی هزار بار بار تصمیم می گیرم این وبلاگ کوفتیو ببندم راحت شم... اما حتی عرضه اینم ندارم... شت....

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()