نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
کاملن درک می کنم کسی حوصله ش نیاد بخونه همونقدری که حوصله ی من نمیاد!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ : توسط : El

سقفی که تنپوش هـــــــــــــراس مــــا باشـه.../ خیلی هم درست و قشنگه که دم میمون  شبیه دم سنجاب باشه! / دیگر مگرش به خواب بینم.../ مرد ِ گاری چی. همین./ زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم...:)/ یا حرف مرا می فهمند یا نمی فهمند. من که مفسر نیستم....

عنوان می تونه هر کدوم ِ اینا باشه و یه عالمه چیزای دیگه هم....

 

 

یک.

من روزانه نویسی هستم که فقط هرچی رو بخوام یادم بمونه می نویسم... نه همه چی رو.... تراست می رفقا! اگه همه چیزو می نوشتم امکان نداشت کسی بخواد جای من باشه...! می تونم برای اثبات بیام خیلی خلاصه از خیلی چیزا بگم که تا حالا نگفتم چون خواستم که فراموش بشن و کمتر بهشون فکر کنم... اما به قول رفیقمون بل : من که مفسر نیستم!!

 

دو.

من قبلن وقتی دانشگاه می رفتیم از ویو مهربون تر بودم با آدما! یعنی ویو همیشه یه جور خشن تری بود... (خشن اصلن معنی بدی نداره اینجا فقط منظورمو با توجه به صدای "خ" خوب نشون میده...) یه جور سخت تری... یعنی یه جوری که دیوار داشت دورش... حالا نه که من خودم تحفه ای باشم... اتفاقن آدم خیلی اجتماعی ای نبودم هیچوقت... اما خب اون موقع فکر می کردم ویو خیلی خشن تر از منه و خودم مهربون ترم ... هم تو وبلاگ هم واقعی.... ولی الان چند ماهه که متوجه شدم چه عوض شدیم... یعنی به نظرم من شدم یه آدم خشن دیواردار که تا جای ممکن خودشو قاطی ِ آدما نمی کنه... بعد ویو برعکس آدم ِ مهربون ِ اجتماعی ای شده و هی خودشو درگیر ِ آدما می کنه... و جالب اینکه اصلنم از خودم ناراضی نیستم و خیلی هم خودمو تایید می کنم... یعنی یه جوری انگار که هرکار دیگه این غیر از این بکنم تظاهر به چیزی میشه که نیستم... الان چند وقته همه ش ذهنم بی اختیار کشیده میشه به سمت این موضوع و هی خودمونو مقایسه می کنه! بعد هی از خودم می پرسم چی تو رو رسوند به اینجا... ؟! نمی دونم واقعن و واقعن تر دوست دارم بدونم!...

اصلن ولش کن. مهم اینه که از خودم راضیم...!

 

سه.

قبلنا از گودر خوشم نمی اومد و وبلاگا رو مستقیم می خوندم و خیلی فعال کامنت میذاشتم! بعد دیگه یواش یواش اونقدر تعداد وبلاگا زیاد شد که دیگه نمی رسیدم تک تک برسم بهشون ... همه رو از گودر می خوندم.... هرجا کامنتم می اومد کامنت میذاشتم.... بعد کامنتام کم شد... فک کردم آخه زور نیس که وقتی هیچی به فکرم نمی رسه نظر بدم...! بعد واسه اینکه نشون بدم می خونم واسه پرشینیا از "می پسندم" استفاده کردم...  بعدترش دیگه اینقد تنبل شدم که از محدوده گودر خارج نمی شم و جز وقتی که واقعن ِ واقعن دلم بخواد به چیزی بگم کامنت نمی ذارم... یعنی با اینکه تو گودر 500 تا وبلاگ دارم... مثلن شاید ماهی 10تا کامنتم نذارم... انی وی.... دو روزه وی*پی/ان ندارم... متعاقبا ً گودر هم ندارم! خیلی شیک عین معتادا نمی دونم چی کار کنم... و مسخره ترش اینه که آدرس ویلاگایی که می خونمو ندارم که! بعد هی فک می کنم یعنی یه روزی اگه به هر دلیلی گودرم نابود شه چه جوری بدون 500تا وبلاگ و آدماش و زندگیاشون زندگی کنم؟؟!

 

چهار.

ببین دختره! اصلن فک کن یکی بیاد تو زندگیت که قدش فلان باشه /قیافه اش فلان/ تموم کتابای دنیا رو هم خونده باشه اصلن/ اصلن تو بگو شاعر و فیلسوف و نویسنده و نقاش و نوازنده، همه رو با هم باشه/... خب بعدش ؟؟؟ بعدش ولی حواست هست که تو هی دلت می خواد لوست کنن و بهت توجه بشه... که هی دلت می خواد تو رئیس باشی و کسی رو حرفت حرف نزنه ... که اصلن تو واسه این از باران(دختره ی 4تا پست قبل) خوشت میاد که مث توه... که هی توجه می خواد و تو چون اینو می دونی خوشت میاد بهش توجه کنی... اونقدری که مثلن وقتی از ژاکت گل گلی ِ صورتیش تعریف می کنی فوری ژاکتشو در میاره که بلوزمم ببین بنفشه ! بعد یه چیز دیگه شم هست که شبیه توه! اونم اینه که نمی خواد عوض شه... یعنی خودش و کاراشو قبول داره و انتظار داره همین جوری که هست ازش تعریف کنن... که حتی وقتی معلمش بهش تذکر می ده نباید واسه میمون دم سنجابو بکشه بعدم کلی راجع به اهمیت دم میمون تو آویزون شدنش از درختا صحبت می کنه.... خیلی خوشگل و با اعتماد به نفس میگه اینجوری دلش می خوادو به نظرش این دم بیشتر بهش میاد و باز به من نگا می کنه که من تاییدش کنم و بگم که آره قشنگه... همین دیگه! توام همینی... همه ی کارات و انتخاباتو قبول داری... حتی اگه برخلاف همه ی دنیا باشه نمی خوای چیزیو عوض کنی... بعد واقعن چن نفر مگه حوصله می کنن با همچین آدمی سر کنن؟! که هرچی بگی بگن چشم... که بگی بچه نمی خوای... بچه بیاریم بزرگ کنیم... بگی خوشت نمیاد بعدنا با کسی رفت و آمد کنی... بگی اصلن با خواهرت نرو بیرون چون مال منی و من حسودیمه... این کارو نکن اون کارو نکن... به من توجه کن... بعد اونم هی بگه باشه... هی به همه چی بگه باشه و هی همچنان قربونت بره و هی تو همه ی سه سال مدام بیشتر دوست داشته باشه... کجا می تونی وقتی دوستات دارن از شک به دوس پسراشون و گیر بودن دوست پسراشون حرف می زنن تو با اعتمادی که از تو ِ همیشه مشکوک بعیده بگی ولی من مطمئنم اگه صدتا دختر خوشگلم جلوش ردیف کنن باز نگاشون نمی کنه و منو انتخاب می کنه... و بعدم بگی که هیچ وقت ِ هیچ وقت بهت گیر نداده تا الان نه به لباسا و آرایش و اینا / نه به رابطه ات با پسرای دیگه و توام واسه همین همه چیو بهش میگی.... خب تو چرا همه ش حواست از اینا پرت میشه؟؟ حتمن باید سرت بخوره به سنگ تا آدم شی دختره ی کله شق؟؟!

به قول آقای ِ قیصر ِ خانوم ِ بالالایکا برو بازار یه مظنه ای بکن و برگرد تا قیمت جنس دستت بیاد! والا!!

 

 

پنج.

واسه همون نداشتن وی/پ/ی ان و گودرو اینا سه روزه افتادم به جون کمدام! اتاق من از همه ی اتاقای خونه بیشتر کمد داره. بعد ولی من علاوه بر کمدای خودم یه سری وسایل تو کمدای اتاقای دیگه هم دارم. تازه بازم واسم کمه. یعنی همین جوری همه رو چپوندم که جا بشن وسایلم. دلیلشم اینه که من همه چیو نگه می دارم.... یعنی یه عالم چیزای مسخره از هزار سال پیش دارم که دلم نمیاد بندازمشون دور چون خاطره هامن... دیروز همه کمدا و کشو ها رو خالی کردم کف اتاق... بعد خودم نشستم وسط یه کوه چیز میز... هی دونه دونه به صورت خود آزارانه نگاشون کردم هی یاد قدیما افتادم و واسشون سوگواری کردم ... حالا وسایل یه طرف! وای از نوشته ها! یعنی اینقد نوشته ... اینقد نوشته... تاریخا رو نگا که می کردم وحشتم می اومد... آخه مثلن سال هشتاد ده سال پیشه! ده سال یه روز و دو روز نیس که... یه عالمه س ! سال 76و دیگه اصلن صحبت نمی کنم در موردش!! همین به زبون آوردنش وحشت می آفرینه اصلن.... و بعد یهو دیدم چه دیگه دلم نمی خواد داشته باشمشون... اونقدر که دوسشون دارم دیگه دوس ندارمشون... اونوخ نشستم به پاره کردن! دوتا کیسه گنده رو پر کاغذ کردم... فک کنم الان همه چیزی که از اون همه نوشته مونده برام 10تا برگم نباشه... حتی یه عالمه سی دی پر از عکس و یادگاریم انداختم دور.... الان به خودم افتخار می کنم!! احساس وارستگی می کنم به خدا! حالا دو سه تا کشو مونده که دیگه بمونه یه ماه دیگه... همین بلا رو سر لپ تاپمم بیارم دیگه اصلن به مراتب بالای عرفان می رسم... دیگه هم به خودم قول دادم نه عکس بگیرم زیاد ... نه چیزی بنویسم تو کاغذ و سر رسید و اینا... آدم ِ گیر ِ گذشته ای مث من  هرچی کمتر گذشته شو تو عکس و نوشته سیو کنه واسه سلامتیش بهتره! از این بعد می خوام فقط یه دفترچه داشته باشم که بنویسم چیا هستن که می خوام تو خودم تغییرشون بدم و چه کارایی بکنم... در راسشونم می خوام بنویسم حرکت کردن رو به سوی آدم ِ کوله ای شدن! یعنی آدمی که زندگیش تو کوله ش جا شه! (البته کتابا و لاکام جز کوله م حساب نمی شنا) جز این موضوع نوشتن از هرچیزی ممنوعه!

 

 

شش.

اونوختا سریال شهریار و می دیدم... یه قدیمی ِ خوبی بود که منو غمناک ِ خوبی می کرد که تو شبای حزن داره جمعه می چسبید...  یه شبی هم بوده که لابد داشتم مثلن درس می خوندم در حال سریال دیدن... بعد این شعره رو که واسه باباش گفته که مرده ؛ داشته می خونده و من تند تند کنار دفترم نوشتم... یادمم رفته که کجا نوشتم! فقط تموم این سال ها بارها صدای عزیز ِ بغض دار ِ اردشیر رستمی واضح و پر رنگ توی سرم تکرار کرده که "دیگر مگرش به خواب بینم..." .... فکر کردم و بقیه ش یادم نیومده... و به فکرمم نرسیده که بگردم پی ِ بقیه شعر... کاغذه دیروز پیدا شد... من لای کاغذا نشستم.... زارم بودم... اما زار نزدم حتی از خستگی و لاجونی... از بغض فقط گلوم درد کرد و فک کردم کاش یکی بیاد منو از این زندگی ِ آشغال کلن جمع کنه...

 

در راه - دُرُشکه چی نشانم / یک نقطه بگوشه ی افق داد
گفت ار پدر تو سازم او را / خواهی چه به من، به مُشتُلُق داد ؟
من آب نبات دادم او را / او نیز پُکی به من چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه ...

کم کم ، پدرم ، خدا بیامرز / دیدم سر کوه رُسته چون کاج
چون بال مَلَک عبایش افشان / دستار سیادتش به سر، تاج
وز کوه همی شود سرازیر / چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش بخواب بینم....

 

هفت. خانه ام باش!

 

خدا

طرح ِ بی جان ِ لب های من است که بی رنگ می میرد

و شب

تجلی ِ سرگشته ی حضور ِ من

بی آرام ... تاریک .... پر تکرار .....

من هزار و چند صد سال است که در راه مانده ام ...

فا/ح/شه ها شب ها به خانه نمی روند ...!

 

پیوستـ...این لای نوشته هام بود که پاره شون کردم.... دلم خواست یه جا بمونه!

 

هشت.


یه آهنگیم هست که من اصلن تحملش نمی تونم بکنم... یعنی احساس می کنم وقت شنیدنش یکی داره گلو و تنم و فشار میده و نفس می کشم دردم میاد... به جون خودم دقیقن همین حسمه... بعدش هی آهنگه رو پاکش می کنم از همه جا... اما باز یه جا دیگه می خوره تو صورتم که خفه م کنه... آخه چرا باید 5 صب یکی یه جا یه لینک بی اسم ازش بذاره و منم ندونم چیه دانلودش کنم و بعد باهاش گریه کنم...؟؟؟ چرا این زندگی پاشو از رو خرخره من برنمی داره؟؟؟  آقای قمیشی ِ خوبم و واسه خوندن آخرین نامه ش هیچ وقت نمی بخشم!:|:|:|

 

نه.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ .

 

"سهراب"

 

ده.

http://s1.picofile.com/file/7684508602/SAGHF.mp3.html

من خیلی کم پیش اومده که به پسره آهنگ تقدیم کنم! اصولن از بس قربون خودم می رم هر آهنگ خوشگلی می شنوم دوس دارم به من تقدیم شه! :ی اونوخ چهارشنبه ای که تو کلاس نقاشیم طبق معمول موسیقی به راه بود یهو دلم خواست این مال پسره باشه... بعدترش اندیشیدم که نگا توروخدا! آهنگم تقدیم می کنی باید توش یه نفعی به خودت برسه... سقف دوتایی می خوای! به هرحال این مال ِ پسره س... دوسش دارم... دلم یه جای مال خودمون دوتا رو می خواد... هرجایی باشه... مال ِ خودمون باشه فقط... یه جای فسقلی که که من رنگی پنگیش کنم و توش لبخندم باشه... لبخندمون باشه...:)

پی . اس. تازه آهنگو با این پیوست تقدیم کرده بودم که این مال تو باشه اما اگه تو زمان فرهاد زندگی می کردم می رفتم عاشقش میشدم باهاش ازدواج می کردم!!:ی

 

 

یازده.

برم لاک بنفشه رو پاک کنم  فردا یه لاک صورتی بزنم! بلکه هم اینطوری دنیا بهتر شد!

 

 

به بیتا .

هرچی که می نویسم می گم... اصولن همه کارامم کاملن آشکارا انجام میشه؛-)