نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم /کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ : توسط : El

یک./

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی/ خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم......

از وبلاگ گیلدا.

 

دو./ :|

اینم از وبلاگ ساراس.

 

سه./ نمی دونم واقعن به چه دلیل وقتی اینقد بی حس و کلافه م از ساعت 5 تا الان دارم با پشتکار شیرینی می پزم! وسطش رفتم کلاس و اومدم باز دوباره به کارم ادامه دادم! واقعن انگیزه مو نمی دونم... فقط می دونم حواسمو پرت می کنه! اگه میشد همین جوری هر روز یه عالمه شیرینیای مختلف بپزم اوضاع دنیا رو به راه تر و خوشمزه تر میشد!