نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اما من دل بَر نداشتم....
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ : توسط : El

 

خب بعد این چند روزی که گریه م مونده بود تو دلم هیچ عجیب نبود که الان یهو این همه اشکم بیاد... اونم وقتی که یه عالمه امروز پیش پسره بودم و به حد کافی مورد دوست داشته شدن قرار گرفتم... خوبه که پسره هست... که می تونم برم تو بغلش... که اصلن باید آدم تو زندگیش یکی باشه که همه ش قربونش بره... که حوصله قهر ِ آدمو داشته باشه... که همه ش باشه... که هی هر کاری کنی اونم باشه و بدونه.... که مثلن حتی یکی از انگیره های اپیلاسیون رفتنت این باشه که بعدش هی نازت بده و بگه شبیه ابر و پنبه ای... که توو همه ی چیزای ساده و روزمره ت باشه... شادمهر تو اون آهنگ ِ عزیزش می گفتا" بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت"... دقیقن همین تماشاگر... گاهی فک می کنم پسره توی یه زندگی ای مامانم بوده!!! آخه دقیقن همون جوری بهم نگاه می کنه که مامانم می کرد... همون جوری منو خوب و قشنگ و طفلکی و بی دفاع می بینه که مامانم می دید... بابام نبوده چون بابام گاهی منو بدجنس می بینه... مامانم ولی مث پسره منو کوچولو می دید همیشه... امروز پیشش دراز کشیده بودم و گریه م بود و داشتم بهش می گفتم چه غمگینم و می ترسم سرطان بگیرم... بعد یهو گفت "برنگرد... همین جوری بمون... می خوام نیمرخت و نگا کنم... خیلی قشنگه..." بعد من دلم یه جوریش شد... به جز پسره مامانم فقط بود که نیمرخ مو دوس داشت... اه این پست و ننوشتم اصلن که اینا رو بگم! می خواستم بگم یعنی که امروز حالم خوب بود ... اما حال ِ خوبم با پسره خوشحالم نمی کنه! اینجا جا داره که بگم به قول حضرت ِ مهفا  "نکته ى مبهم زندگى این است که آدم نه با پسرک خوشبخت مى شود و نه بى او..." .... وای یعنی این نکته اصلن فاجعه س ها!
 که من تهش میام خونه و می رم سر گودرم می بینم همه یه عالمه پست عیدانه دارن و بعد همه شون به چشمم عین آدم فضاییا میاد که چه جوری خوشحالن واقعن؟؟؟ و بعدش برای بار هزارم دلم برای این آهنگه پیوستم تنگ میشه  و می شینم گوش می کنم و بغضم می شکنه آخرش....
خب بعدش چیزی که هست اینه که دیگه من حتی دلم نمی خواد تلاش کنم خوشحال بشم! یا دلم نمی خواد تلاش کنم دوست پیدا کنم! نمی دونم واقعن کسی قد من بدون دوست هست؟! شایدم باشه... اما دیگه ایناش مهم نیس... مهم اینه که من زور نمی زنم چیزیو عوض کنم... من دیگه حتی دلم نمی خواد آدم مهمی بشم... من یه عالمه رویا داشتم... گفته بودم من آدمی ام که رویاهاش حتی اگه تحقق پیدا نکن مهم ترین بخش زندگیشن؟؟؟ الان هیچکدومشونو نمی خوام... نه نویسنده شدن نه نقاش شدن... نه هیچی... من هیچی نمی خوام... فقط دلم می خواد یه آدم ِ معمولی باشم که غماش از خودش گنده تر نباشه... من الان فقط یه رویا دارم....  این خراب شده و آدمایی که توشون تنهامو بذارم برم.... بعد همه ی چیزی که الان تو فکرمه یه صبح ِ زود ِ خنک ِ آفتاب داره معمولیه و یه خیابون ِ آروم که من توش دارم با هاپوی خنگم قدم می زنم و دلم واسه خنگیش ضعف میره  و آرومم... هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده... من بازم بی دوستم و بازم غم دارم... اما آرومم... به اندازه یه لبخند ِ نرم ِ معمولی آرومم... اصلن تموم دنیام بذار به آخرین رویام بخندن و بگن تو این بی پولی فقط یه فانتزی ِ مسخره س! که بگن هرجام بری همین جوری بدبختی و اگه بلد بودی همین جام خوشبخت میشدی... یا مثلن مریم سر به سرم بذاره بگه بعدش برو با سگت تو افق محو شو!!... انی وی این آخرین رویامه... به قول اون جمله هه که تو وبلاگ آقای اولد فشن دیدم و دوسش دارم می خوام اصلن یه بار رویام باشه که واقعیتو نابود می کنه...

 

+ http://s3.picofile.com/file/7696623759/Ey_Dard_Ey_Yade_Yar.mp3.html

+