نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد.
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱ : توسط : El

 

هرکی بگه سعی نکردی و نخواستی می زنم تو دهنش به خدا... واسه ویو و سارا عکس عیدیاشونو پیدا کرده بودم حتی... واسه الهه هم همینطور... که خودم فقط می دونم چه جونش کم شده... که کسی نمی بینه... که هی امروز بهش گفتم خوب و قشنگ و مهربون و باهوشه بلکه دلش خوش شه... که همه دارن خفه ش می کنن... که باباش که مهربون ترین بابای دنیاس از همه بیشتر داره خفه ش می کنه...  (کسی "خفه" رو بلده؟؟؟؟) که آرزوی روز اول سالی ش اینه که بره به خسرو شکیبایی ِ دوست داشته شدنیش بگه بغلش کنه لطفن و تا صب واسش "ری را" بخونه و هی تا جون داره زار بزنه... که الان بس که گریه کرده از سردرد حالت تهوعشه... حالا همه بیان از سال نو و عید و کوفت و زهر مار و شروع تازه و آرزوی خوب بگن... منم اگه جاش بود مشتاق تر از همه بودم که بگم والا... نیس!  برای بعضی از آدما هیچوقت جاش نمیشه...

 

http://s1.picofile.com/file/7698849993/Taknavaz_ir_1.wma.html

 

+اونایی که بی که چیزی از زندگی من بدونن کامنت میذارن و می گن خوشی زده زیر دلت و از بی دردی لوس و افسرده شدی هیچ اجباری نیست که بخونن اینجا رو! کلن هیچ کس مجبور نیس.