نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Zaman ilaç değil yanmaya alıştıran*
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦ : توسط : El

 

خب بهرنگ راستشو گفت وقتی گفت : "نسخه تو چیز دیگس الاهه... نه عشق  و نه مش/ر/وب.. تو آزاد باید بشی.. تو از اون آدمای قائم به خودتی. باید رها باشی و خودت باشی و خودت و زندگیت" اونوخ این وسط من احساس عجز می کنم. عجز از پیدا کردن راهی که پیدا نمیشه... که من تازگی حتی به نظرم نفس کشیدنم کار سختی میاد... نفس فیزیکی منظورمه ها! یعنی یه جوری که همین نفس کشیدن ناخودآگاه و غیرارادی به نظرم ازم انرژی می گیره... وای چرا نمی تونم خودمو نجات بدم پس؟ احساس می کنم باید مث کتاب میرا بشم.. اونجاش که تیکه تیکه نقاباشونو می کندن و بعد لای خون چهره های واقعیشون ظاهر میشد... خودم می دونم دارم مزخرف می گم! فقط می دونم می خوام خودمو نجات بدم و هیچی نیس... یا در واقع همه ی همه چی "هیچی"ه...

 

 

* عنوان از این آهنگه که حوصله آپلودشو نداشتم!

Mustafa Ceceli - Dön