نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
چقدر حوصله....*
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦ : توسط : El

 

باید برگردم یه جایی که 13-14 سالمه. بعد بهاره فک کنم... محرمش تو بهاره یعنی... شایدم نزدیک بهاره... یادم نیس... اما بوی بهارو یادمه... بعد من هنوز خدا رو باور دارم و ده روزه محرمو دوس دارم... که من هنوز فک نکردم خدا نیست! هنوز اونقد احمق و بچه م که نمی دونم دین همه ش چیز شعره و داستانیه که آدما از ترس سخت تر شدن زندگیشون باور می کنن... بعد ما تو اون خونه کوچیک قدیمی مون باشیم... هوا از اون بهاری های ملس باشه... من رو اون مبل قدیمی ناراحته که گردنمو درد می آورد دراز کشیده باشم جلو تلویزیون... شب دهم ببینم با مامانم... سیس کوچولو و فسقلی و گرد باشه با کامیون قرمزه ش تو خونه بازی کنه... بابا تازه اومده باشه خونه... هوا... بهاری و خوشبو و مال ِ زندگی کردن باشه... بعد من همونجا بمیرم... مسخره س که الان حتی دلم مردنم نمی خواد. اینقد دردم بوده این همه سال که مردن به نظرم الان دیگه بی فایده س... از وقتِ مفیدش گذشته یعنی... باید برگردم اونجا توی زندگی و بوی بهار بمیرم...

 

*

مردن چقدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس، بی حس مرگ زیسته باشی...
 

"قیصر امین پور"

 

+

http://s2.picofile.com/file/7704410000/Shab_e_Dahom_www_1_recital_blogfa_com_.wma.html