نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
به سرم می زند این مرتبه حتمن بپرم...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧ : توسط : El

 

وقت های زیادی بوده که فکر کرده ام استعداد نوشتن دارم. منظورم از نوشتن اصلن نویسنده شدن نیست که با نهایت تاسف کار من نیست. منظورم فقط نوشتن از چیزهایی ست که خودم دارم احساسشان می کنم... منظورم پیدا کردن کلمه های مناسب و نزدیک است... آن وقت یک جاهایی توی زندگی آدم هست که بعد از خواندن نوشته ای به خودش می گوید : هه! چه بی استعدادی تو دختر! چه بی کلمه ای! چه ترسویی حتی! خب این بار گیلدا رساندم به اینجا.... که حسادت کردم چرا من نبوده ام که نویسنده این نوشته ای باشم که این همه با جزئیاتش به من شبیه است... این همه سالی که نوشته ام این نشده. یقین دارم هزار سال دیگر هم می نوشتم این نمی شد. این نوشته ی آرام ِ بی هیاهو ِ گزارش وار که پشت ِ این لحن ِ آرامش جیغ دارد... داد نه... فریاد نه... جیغ با تاکید روی صدای گوش خراش ج و غ!

.

.

.

از...  http://2ganeh.blogfa.com/post-277.aspx

 

مسافرت بودم..اولین چیزی که حالا به ذهنم می رسد این است که روزهای اول سال برای بچه های بی مادر سخت تر از بقیه روزهای بی مادری می گذرد..ما کم و بیش به زندگی هامان برگشته ایم و به ظاهر قضیه را قبول کرده ایم چون چاره ی دیگری نبود.برای اینکه ما آدمها همه مان اینطور طراحی شده ایم که مصیبت ها را، غم رفتن ها تاب بیاوریم و هرگز خودمان را برای مردن مادرمان، یا هر کسی نکشیم. بارها و بارها از نو شروع می کنیم و هزاران تصمیم می گیریم. عوض می شویم و هر روز به شکل کسی که نیستیم می شویم و معاشرت می کنیم.ما بیشتر از آدمهای دیگر با حس "ترس" روبه رو می شویم و این ترس هرگز وجود مارا ترک نخواهد کرد. تمام زندگی روزمره در عین بی ارزشی برایمان به یک چیزی شبیه به یک رسیک بزرگ بدل می شود .ما گله مند ناراحت و عصبانی می شویم و با همه ی اینها بعضی روزها کنار آدمهایی که دوستشان داریم احساس خوشبختی می کنیم. ما یکهو به کسی عادت می کنیم و یکهو دل می کنیم چرا که یکبار به بدترین شکلی که می شد برای همیشه ترک شدیم. ما اکثرا خیال می کنیم که کسی را نداریم، تنها و بی چاره ایم و حتما روزی توی تنهایی های خودمان خواهیم پوسید چرا که آدمهایی هستیم با غمی فراموش نشدنی و کسی توی این دنیا برای غم یک نفر دیگر وقت ندارد. ما گاهی در تاریکی شب به اجبار عینک دودی می زنیم چرا که اشک ها را باید یکطوری پوشاند. حالا به هر قیمتی حتی به قیمت حماقت. گاهی دیگران به حماقت ما می خندند و گاهی نه. ما گاهی می خندیم و بیشتر اوقات نه. ما اکثرا دوست داریم که روزمره نویس باشیم. دوست داریم که چیزی مارا ببرد از نوشتن از گذشته ها. اما همیشه توی روزمره هامان یک جای خالی بزرگ هست. گاهی می شود باهاش کنار آمد و بیشتر وقت ها نه. ما دلمان تنگ است و این برای بیشتر آدمها مفهومی ندارد چرا که دلتنگی های بزرگ با دلتنگی های کوچکتر فرق زیادی دارد. ما هر کداممان به تناسب ویژگی هامان قرص هایی می خوریم. بعضی ها قرص معده و سردرد و بعضی ها قرص های افسردگی. ما کمتر توی جمع ها حاضر می شویم و اگر حاضر شویم از بقیه آدمها قابل تفکیکیم. ما بین انتخاب زندگی و مرگ همیشه مردد می مانیم و هیچوقت درست نمی فهمیم که کدامش را بیشتر می خواهیم. با و بدون کسی زندگیمان بدتر یا بهتر نمی شود و برای خودمان، از همه چیز مهمتر می شویم بی آنکه خودمان را حتی کمی دوست داشته باشیم. با همه ی اینها ما زندگی می کنیم و خیال می کنم قبول کردن اینکه این زندگی جدید ماست چیزیست که یا اتفاق نمی افتد و یا که خیلی دیر اتفاق می افتد. مثل من که بارها و بارها خواب تکراری نمردن مادرم را دیده ام و یا برادرم که وقتی بین خواب و بیداریست یادش می رود که مادرمان مرده. ما با دو روح و یک تن زنده ایم و توی ناباوری مان خواهیم ماند. امسال را به اسم خودم نامگذاری می کنم. به اسم خودم که دوامی طولانی داشتم. که با تمام ترس هایم به چیزهایی که خواستم رسیدم و برای باقی شان نقشه های بزرگی دارم. اسمشان آرزو نیست چرا که ماهیت آرزو این است که بعد از بدست آوردنش شاد و راضی باشی. فقط می خواهم که سالها را مال خودم کنم. می خواهم که دنیا برای یکبار هم که شده بی آنکه من بخواهم با تمام عالم برای خواسته های من دست به یکی کند. رویاهایم اگر یکبار دیگر برگردند نمی گذارم بی آنکه واقعی شده باشند بروند.

 

پیوستش این آهنگ باشد به واسطه ی ارتباطش... که خودم البته ربطش را نمی فهمم!

http://s1.picofile.com/file/7705486341/Amir_Azimi_Bi_To.mp3.html