نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
یه وقتایی هم شک ایمان و محکم می کنه! هوممم! باید صبر کرد و دید...
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩ : توسط : El

 

این همه کتاب خوندم... این همههههه کتاب.... البته که می تونستم بیشتر از اینا بخونم و در مقابل این همه کتاب ِ خوب ِ نخونده اینا که خوندم هیچــــــــــــی نیس... اما خب واقعن چی شد؟؟ کجای دنیا رو گرفتم؟؟ چیو تو زندگیم بهتر از مال بقیه کردم؟؟ غیر از این بود که فقط فرقامو بیشتر کردم و فاصله دار تر شدم؟ آدما از کتاب تنهاتر میشن... اینو تو بیشتر آدمایی که کتاب می خونن دیدم. تنهاترن شاید چون دنیا و آدم های توی متن ِ کتابا عمیق تر و خاص تر از اغلب ِ آدمای واقعی هستن و کسی که اون عمق و لمس می کنه از خیلی چیزای سطحی ِ دور و برش فراری میشه... انگار که از یه جایی آدمای معمولی و دنیای روزمره ی معمولی برات کافی نیستن و چنگ میندازی به دنیای عمیق و متنوع و آدم های بزرگ ِ کتابا.... هرتلاشی هم برای برگشتن بین آدمای واقعی با ضریب اطمینان بالا شکست می خوره و سرخورده دوباره برمی گردی به خوندن ِ کتابای تازه و رفاقت با آدمای توی کتابا... مث یه جور طلسمه به نظرم... وقتی رفتی راه برگشت واسه همیشه بسته میشه... همیشه فک می کردم کتاب خوندن از مهم ترین و لازم ترین کارای دنیاس و اونایی که این کار ِ لازمو انجام ندن همیشه یه بخش ِ خاص ِ احترام ِ منو از دست می دن... یعنی یه قسمت خاص هست تو دلم که فقط مال آدماییه که با کتابا رفاقت کنن... الان ولی برای اولین بار تو زندگیم فک کردم شاید اگه این همه کتاب نخونده بودم واسه سلامتیم بهتر بود! البته که من از اینجا به بعدم به همین شیوه ادامه خواهم داد و همچنان از خوندن لذت خواهم برد و حتی الان علی رغم این فکرم یه عالم از عیدیامو دادم و آنلاین 16 تا کتاب خریدم.... تازه در شرایطی که که بی اغراق به اندازه ی یه سالم کتاب نخونده داشتم... خب من اینم. عوضم نمی شم. اما با خودم باید رو راست باشم! شک کردم و از شکم جا خوردم... شک چیز خوبیه... اما خب کتاب واقعن ایمان ِ منه! اون وقتی که به کتاب آسمانی(!!) و اینا شک کردم والا اینقدر جا نخوردم که الان...!!