نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧ : توسط : El


این روزهام شلوغ بودند. وقتی برایم نمی ماند اصلن . برای اینجا یعنی . آن وقت این روزها حالم خوب نبود خیلی . بعد همه اش دلم می خواست یک پست غمگین بنویسم . روزی چند بار توی ذهنم می نوشتمش که یادم بماند تا یک وقتی پیدا کنم برای نوشتنش . وقت پیدا نمی شد . پس جمله ها هر بار تغییر می کردند ... کامل تر می شدند  ... کلمه ها عمیق تر می شدند ... حتی دیروز اسم هم برایش انتخاب کرده بودم ! هربار که تکرارش می کردم بیشتر خوشم می آمد ازش . غمگین بود ... تیره بود ... اما واقعی بود و من دوستش داشتم . شاید چون همیشه نوشته های محزون را قشنگ تر می نویسم ! خلاصه از آن نوشته هایی بود که آدم بعدتر از نوشتنشان با خودش فکر می کند که چقدر قشنگ می نویسدها !!
بعد دیشب رفته بودم دوش بگیرم . فکر کرده بودم بعدش بالاخره وقت دارم که بروم این نوشته را بنویسم . وقت دوش گرفتن ولی همین طور که داشتم نوشته ام را برای بار آخر توی ذهنم تکرار می کردم که خیالم راحت بشود یادم مانده ؛ یکهو پرسیده بودم از خودم خب این ها را می خواهم بنویسم که چه ؟ چیزی درست می شود از نوشتنش ؟ نمی شد . گیرم که نوشته ام یک شاهکار ادبی (!!!) می شد حتی ! طبعاً "همیشه حال ِ ما اینه ... همیشه دنیا آشفته س"  همچنان کامل ترین تعریف دنیا می ماند...!
خب پس چه فایده ای داشت نوشتنش ؟ توی دنیا که هیچی فرقی نمی کرد ! غمگین تر می شد حتی ...
بعد دیدم دلم نمی خواهد بنویسمش دیگر ... دلم یک نوشته ی روزمره می خواست ! چیزهای کوچکی که آدم لا به لای "حزن" های بزرگ نمی بیندشان ... که نمی فهمد توی همه ی اتفاق های بد دنیا زندگی اصلن همین هاست ... همین چیزهای کوچک که تنشان مثل ماهی سر است ... که نمی شود نگهشان داری توی دست هات ... سر می خورند و می روند و تو به زحمت یادت می ماندشان حتی...
این شد که آمده ام بنویسم که چهارشنبه رفته بودم شلوار جین بخرم ! با مری و آقای او. بعد توی آخرین لحظه تصمیمم عوض شد .
دو ماه بعدتر می خرمش و باید حتمن تا آن وقت از حالایم کلی لاغرتر شده باشم ! از پارسال تا به حال 10 کیلو چاق شده ام :| همان پارسال هم تازه خیلی لاغر نبودم ! اما هیکلم را دوست داشتم آن وقت ها. یعنی تقریبن ازآن مدل هایی بود که خوشم می آید خودم ازشان . خب حالا تصمیم گرفتم لاغر بشوم ! 2ماه دیگر هم برای خودم شلوار جین جایزه می خرم !
آقای او برایم یک هارد 1ترا بایتی پر از سریال و فیلم از دوستش گرفته بود. من خوشحال بودم به خاطر سریال های تازه ام.  بعد ولی من کتانی تازه ی سرمه ای و طوسیم  را نشانش داده بودم که خودم خیلی دوستش دارم .  گفته بود رنگش به این جینی که پوشیده ام نمی آید . من هم چون حالم خوب نبود و دلم لج کردن می خواست و او هم توی ذوقم زده بود دیگر تحویلش نگرفته بودم . می خواستم تلافی کنم . خواسته بود ببردم آن جایی که دوست دارم پیتزا یونایی بخوریم . گفته بودم نه . اصرار کرده بود که ببردم آن کبابی که برایم از غذایش تعریف کرده بود . گفته بودم دلم نمی خواهد . نگاهش هم نکرده بودم حتی وقت اصرار کردن هایش. ساکت شده بود . بعد یکهو دلم سوخته بود برایش . رفته بودیم . آن وقت یک دفعه همه چیز تغییر کرده بود ... یک جور خاصی شبیه مردهایی شده بود که همه ی حواسشان به زن لوسشان هست که قهر کرده ! بعد دیده بودم چه نگرانم است ... چه دلش می خواهد دوستش داشته باشم ... و من چه دوستش داشتم . چه کیفم می آمد که دلش می خواست غذایم را با کیف بخورم . چه حواسش بود به همه چیز ... بعد من حتی کلی ذوقم آمده بود که مری تعریف کرد از آقای او ... ذوقم آمد که بقیه هم می فهمند آقاهه ام چه مهربان است ...  من باز دوستش داشتم ... بعد از چند روز که هی عصبانی می شدم از دستش و حوصله اش را نداشتم ؛ باز دلم می خواست بروم توی بغلش که همه اش مواظبم باشد ... :)
خب من هنوز هم دلم نوشتن یک پست غمگین می خواهد ! دلم نوشتن از همه ی اتفاق هایی را می خواهد که برای هرکدامشان عمیق و سخت دردم آمده / می آید ! اما اهمیتی نمی دهم بهش ! حتی به ارشد و این همه کتاب هایی که باید بخوانم هم اهمیت نمی دهم . من به همین چیزهای کوچولویی که دوست دارمشان فکر می کنم فقط ... حوصله غصه خوردن ندارم هیچ . می گذارمشان به حال خودشان ... دنیا که بهتر از این نمی شود ! من چرا غصه اش را بخورم خب ؟!!

 

:)