نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

من نه شبیه این دختره ی هدره لاغرم نه از این کفش آبی هاش دارم حتی... اما دنبال قالب که می گشتم به محض اینکه اینو دیدم گفتم با خودم ا ِ چه یاد ِ خودم میندازه منو!! بعد الان چند نفر گفتن اینو دیدن حس کردن شبیه منه... خب من ذوقم اومد! با اینکه هنوزم نمی دونم چرا این منو یاد خودم انداخته؟!! انی وی مرسی که ذوقم اومد! تازه مرسی مینا که کامنتت حس خوبی بهم داد... :)

 

 

به بهار : بهار تو واسم یه کامنت خصوصیو دو بار گذاشتی بدون ایمیل و آدرس وبلاگو اینا... تازه چون کامنتت طولانیه پرشین نصفشو خورده و دقیقن تا اونجایی میاد که "می دونی مشکل من کجاست؟" اگه خوندی اینو بقیه شو بذار برام لطفن. لطفن تر یه آدرسی چیزی بذار که من جواب بدم بهت... مرسی:)

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٢/۱/۱٠ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()