نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱ : توسط : El

 

 من یه جور غمگین ِ بغض داری این دختره ی کوچولوم سارا رو دوس دارم... اگه می تونستم میذاشتمش تو کوله م  با خودم هرجا می رفتم می بردمش... همون جوری که وقتی درمونده م به پسره می گم منو تو جیبت جا کن از اینجا ببر... الانم دارم همین آهنگه رو گوش میدم... بعد هی میگه می مونم زیر هجوم سنگی ِ آوار کینه... هی گریه م میاد که می فهممش... که شط سرخ نفرت و می فهمم... که من عروسک کدوم بازی وحشت؟/من عروس قحطی کدوم تبارم؟/که مثل تولد فاجعه سردم/که مثل حادثه آرامش ندارم... رو می فهمم خب... بعد این سارا اصلن بچه مه... دلم می خواد ببرمش یه جای دور... کاش کاف ببرتش یه جا قایمش کنه مواظبش باشه همیشه... الانم آهنگو عوض کردم دارم نگرانت میشم ِ ابی رو گوش میدم.... کلن فقط همین تو فکرمه که خودم برم یه جای دور... سارام بره یه جای دور... لحن ِ فکرم لحن ِ غمگین ِ ابی توی این آهنگه... این "یه جای دور"و نمیشه توضیح بدم چون تو زندگیای مختلف مفهومش و اضطرارش فرق می کنه و هرکی مال ِ خودشو می فهمه فقط... وای کاش خوشبختی رو یه جا می فروختن من برم بخرمش واسه خودمون.... امروز تو ذهنم بود بیام شب یه پست بنویسم بگم بچه ها نیاین نخونین اینجا رو! اینو نمیگم که بیاین بگین نه ما دوس داریم بخونیمت و فلان! ببینین اصلن یه سری چیزا هست که واسه آدما خوب نیس! خوندن وبلاگ غمگینم از همون چیزاس! من خودمم تصمیم دارم یه سری وبلاگای غمگینو نخونم دیگه. خب هرکی زندگیش یه مدلیه... مال منم این مدلیه که ازم برنمیاد پست خوشحال بنویسم... الان لااقل برنمیاد... سُ خودم دارم بهتون کاملن دوستانه پیشنهاد میدم که نخونین... بعد دیگه اومده بودم اینارو بگم همینجوری افتادم به حرف زدن با سارا... پستم شکلش عوض شد...