نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
فک کنم طولانی ترین پست زندگیمه! قشنگ مغزمو ول کردم هرچی می خواد بگه و ساررررری:ی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢ : توسط : El

 

صب پا شدم غمگین بودم. دیشبش حالم بهتر بود. یعنی عصرش غمگین بودم بعد با سارا حرفیده بودم بعد حالم بهتر شده بود. حرف زدنمون با سارا این مدلیه که یکی میاد میگه غمگینه...  بعد هیشکی هم نمی پرسه فلانی چرا غمگینی؟! فقط هرکی می دونه اون یکی یه عالمه غم داره که قایمش کرده/می کنه... همین تفاهمه کافیه واسه اینکه بدونی طرفت داره می فهمه... بعد همین جوری دوتایی کلی جمله ی فیلسوفانه ی مایوسانه می گیم که دیگه دست نیچه و دوستان رو از پشت می بنده... بعدش ولی یه جوری که اصلن آدم نمی فهمه چه جوریه به خودم میام می بینم حرفای فیلسوفانه مون شده حرفای خاله زنکی و دخترونه و آدم حس بدش کم شده... نمی گم یادش رفته... میگم کم شده... خب همینم غنیمته دیگه.... بعد این چیزیه که من دوس دارم... که مرز نداره حرفامون! نمی فهمیم کی جدی و عمیقه کی دخترونه و سربه هواس... اینکه مرزش اون وسط گم میشه و یهو حال آدم خوب میشه رو دوس دارم..... امروز صب که بیدار شدم دیدم چه بی حوصله م دیدم حرفای دیشبمون پریده و دوباره شدم همون آدم عصر ِ دیروز... بعد یه عالمه هم طبق معمول با بابام دعوام شد... دوباره عصری گرفتم از غصه که روزم کم شه خوابیدم.... طبق معمول یه عالم خواب پر از درد و استرس دیدم...(یکی از آرزوهام اینه که خواب نبینم اصلن:(( از کابوسام خستمه)  بعد که بیدار شدم با پسره دعوا کردم که چرا زنگ نزده بیدارم کنه وقتی می بینه تا 6 صب خوابم نمی بره... دیگه در اوج نفرت و چندش از خودم فک کردم چه بی دوستم... که مثلن الان اگه دوست داشتم بازم مث دیروز حالم خوب میشد.... بعد اومدم نت دیدم سارام یه پست در راستای نفرت از خودش نوشته.... دیگه هیچی نگفتم! گفتم ول کن خودش بی حوصله س الان برم به قول خودش چه زری بزنم.... ویو هم که کامنتشو بسته بود یعنی بی حوصله س دیگه.... فک کنم نت گوشیشم خاموش بود.... روم نیومد مسج بدم.... یه حسی بهم گف خوشش نمیاد.... جز این دوتام که کسیو ندارم... رفتم آهنگ گوش دادم... فک کردم چه همه کار نکردم! می خواستم از اول عید هرروز کلی آناتومی طراحی کنم که دستم قوی شه... اما به زور دوتا مشق انجام دادم فقط... تازه از اون کتاب زبانه که گرفته بودم قرار بود بخونم تو تعطیلات هیچی نمی گم.... حالا این کارای مفید بخوره تو سرم! رمان و فیلمم که تفریحیه تعطیل کردم بس که بی حوصله م.... از اینکه قرار بود صبا زود پا شم و شبام زود بخوابم کلن نگم بهتره! همینقدر براتون بگم که قبلن 4 می خوابیدم الان شده 6!! خب بعد از خستگی کلافه م شد... آخه با چهار تا نقاشی و طراحی به کجا می رسم وقتی همه دنبال مدرکن؟ برم ارشد کوفت و زهرمار بگیرم که از خونه فرار کنم دهن بقیه رو ببندم؟ به قول پسره می شناسمت دیگه اونجوری زجرت از الان بیشتره ... چون آدمی نیستم که کاری که دوست ندارم و بتونم بدون زجر کشیدن و خودخوری انجام بدم... اصلن زور بالای سر من باشه حتی اگه یه چیزیو دوست داشته باشمم متنفر میشم.... چه برسه به اینکه دوست نداشته باشم کلن... فکر کردم اصلن همین زبان خوندن!! به چه دردم می خوره وقتی معلوم نیس فانتزیمون با پسره واقعی بشه و بشه فرار کنیم... آخه محاله... ما زیادی رویایی فک می کنیم... اصلن گیرم فرار کردیم.... بعدش چی خب... اینجاشو دارم چرت میگم! بعدش حداقل می گم شانسمو واسه خوشبختی ای که خودم می پسندم امتحان کردم! به قول سیس یه جوری انتخاب کن که بیست سال بعد به خودت نگی اگه اون روز فلان انتخابو کرده بودم زندگیم خوب شده بود... بعدش یادم افتاد پسره دوباره اون روز گفته بود  آهنگ ِ حس مبهم گوگوشو تو ماشین شنیده و دلش منو خواسته.... تازه تاکیدم کرد "دلم لپتو می خواس که بچسبونی به گردنم"... بعد سعی کردم تمرکز کنم رو پسره... که می رم تو گردنش قایم میشم بوی خوب میاد و جام امن میشه البته اگه اون لحظه به هزار تا چیز فکر نکنم و وسطش بهش نگم وای نکنه سرطان بگیرم... وای نکنه تو بمیری.... بعد با ناله و عجز چنگ بزنم پیرهنشو بگم می ترسممممم...... بعد اون منو بیشتر بچسبونه به خودش.... آهنگه رو پلی کردم چشام اشکی شد... بعد تو دلم باز قند آب شد که یکی رو دارم که اینجوری منو کوچولو می بینه...  که همه ش محبت داره برام... وای من چه محبت لازممه حتی اگه به هیچ درد ِ دردای زندگیم نخوره.... بعدش فک کردم برم زنگ بزنم بهش.... یه کم زنگیدم غر زدم... الان حالم خوب شد؟ نه خب نشد. اومدم نت خوب شم دیدم عسل بدیعی مرده... بعد نوشتن احتمالن خودکشی کرده بوده. حالا ممکنه هم این شایعه باشه ها. ولی من فک کردم چه قوی بوده. فکرتر کردم آدما به کجا می رسن که خودکشی می کنن؟ به چه حجمی از درد؟ یعنی منی که هزار جای زندگیم درد دارم بازم عرضه خودکشی رو در خودم یه درصدم نمی بینم. فک کن چه حجمی از درد می ریزه رو سر آدم که خودکشیش میاد.... خب لازمه بگم ترسیدم؟ اینجا آخرش نیس یعنی . یعنی خیلی دردتر از اینم می تونه منتظر آدم باشه. اینا تو ذهنم بود که بگم بعد وبلاگ پرستو رو خوندم... اینم بهش اضافه شد.... خب دیشب پرستو واسم کامنت گذاشته بود من ناراحت شدم. نه از پرستو.... کلن چون نمی تونم به بقیه حالی کنم بابا نیاین نخونین دیگه... خب واقعیت اینکه من خودمم ترجیح میدم وبلاگای دخترونه و شاد بخونم روحیه م خوب شه... خب همه هم مث من دیگه. اینکه من می نویسم مال احتیاجه... مغز من دوتا واکنش داره در برابر درد... سعی می کنه تا جای ممکن فراموش کنه و بعد اگه نشه اونقد بهش فک می کنه و می نویسه و ازش حرف می زنه تا درد واسش معمولی شه یه کم.... بشه مث یه بخش روزمره.... که دیگه درصدد تغییرش نباشه و همون جوری که هست قبولش کنه تو زندگیش.... دست از جنگ نابرابر و بی فایده باهاش برداره.... خب ممکنه شما ندونین اما من یه عالمه چیز هست که نمیام اینجا نمی نویسم چون نمی خوام قبولشون کنم و هنوز امید به بهتر شدنشون دارم....

انی وی....

دیگه به پرستو و دیشب و اینا فکر نکرده بودم و بی خیالش شدم تا الان که پستشو خوندم.... بعد دیدم دوسش دارم الان... یعنی من  خیلیا رو اینجا دوس دارم... اما دوست داشتن ِ معمولی که گفتن نداره... یه جایی هست که دوست داشتنه آدم فرق دار میشه... اونجاس که باید گفت... یعنی الان که دیگه ناراحتی ِ دیشبم تموم شده بود فکر کردم همیشه به پری گارد دار بودم! بعد حس می کردم اونم گارد داره! یعنی یه چیزی این وسط بود.... حالا شاید اسمشو نشه گارد گذاشت! مثلن همیشه همو می خوندیم و خیلی وقتا هم حتی همو تایید می کردیم اما یه چیزی این وسط بود که من می دونستم هست اما پی ِ فهمیدنش نبودم.... الان فهمیدم . من فکر می کردم مشکل عمده ی پری آقا غوله س.... اونم مشکل منو همینا که اینجا هست می دید... بعد هرکی فک می کرد طرف مقابل نباید واسه این یه مشکل اینقد دیگه ناراحت باشه... الان خب فهمیدم اینا نیس... اینم قبول دارم که من آدم غرغرویی هستم کلن. اما گفتم که نوشتن نیازمه... نجاتمه... سرگرمیم نیس اصلن... جدی کردن و عینی کردن ِ دردایی که مطمئنم علاج نداره ... عینی می کنم که بپذیرمش. اصلن ننویسم از مشکلاتم مغزم که بای دیفالت شلوغ و درهمه دیگه به انفجار می رسه.... داشتم شاهین گوش می دادم... همون ایستاده مردن... خب لابد خدا دارا این آهنگ و نمی پسندن... آهنگ مورد علاقه ی منم نبود البته تا دیروز... اما از دیروز دوسش دارم... نه چون خدا واسه من خدای خوب خشم و قتل و خوابیده تو کتابه.... چون فکر کردم یه جاهاییش مال منه... مال ماست... مال ِ همه ی دخترای اینجا... اینجاش که میگه بگو حدیث ِ ما حدیث ِ خون بود... که میگه بگو چگونه ما وا ندادیم! بگو که مردیم و ایستادیم!(باصدای شاهین خونده بشه) این مال همه مونه... یه وقتا فک می کنم چه وا دادم.... می دونم سارام همینو فکر می کنه... ویو هم... اما ندادیم هنوز.... اگه داده بودیم دنبال رنگ نمی گشتیم... حتی اگه رنگ یه لاک تازه باشه فقط... این ظاهر وا داده پشتش آدمیه که جنگ می کنه و از جنگ خسته میشه... ما از جنگ خسته میشیم... درمونده می شینیم رو زمین... بعد دوباره وامیستیم به بقیه جنگ.... به هرچی که چنگ زدنی باشه چنگ می زنیم... ما همه واستادیم... هیشکی وا نداده... خواستم بگم مرسی پری که من اینا رو نوشتم.... مرسی که الان دوست دارم... چون من اصولن آدم متنفری هستم... یعنی برخلاف خیلیا که فکر می کنن آدم ِ مهربونی هستم من وقت و حوصله ای برای دوست داشتن ِ خاص ِ آدما ندارم....واسه همون وقتی یکیو دوس دارم خودم خوشم میاد... الان مرسی که خوشم اومد....