نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳ : توسط : El

من چرا این همه ذهنم گیر میده به چیزای غمگین و ولشون نمی کنه؟! حالا گیر داده به عسل بدیعی... نه حتی به خودش .... به بچه ش... هی تو مغزم تکرار میشه وای بچه داشتا!! آدم که بچه داشته باشه حق نداره مردن انتخابش باشه... من هیچ وقت بچه دار نمیشم. حتی شاید مامان هیچ بچه ی بی مامانی هم نشم دیگه. بچچچچه... وای خیلی بزرگه... همیشه اینکه خودکشی یه انتخابه برام بهم حس آرامش میده... نه که حالا بخوامش. اما اینکه هست و می تونم دست بندازم برش دارم هروقت لازمم شد خیلی خوبه... حتی پسره هم اینو می دونه و بهش گفتم... پسره ممکنه بفهمه... اما بچه چی؟ بچه ها هیچ وقت اینو نمی فهمن. حتی اگه بزرگم بشن و در مورد هرکسی هم که اینو بفهمن... در مورد مامان باباشون نمی فهمن هیچوقت.