نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بی تو هوا پسه دنیا جهنمه/بی من سفر نرو تنهام دیگه نذار ِ دقیقه 2:56 اینا!*
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩ : توسط : El


من فوبیای سرطان دارم. از دکتر رفتن به طرز غیر عادی و وحشتناکی می ترسم. طوری که وقتی پیش دکتر پوست همیشگیم می رم باز استرس دارم... حالا دکترای جدی تر که دیگه حسابش جداش.... واسه همینم هیچ وقت تنها دکتر نمی رم. قبلنا با بابام می رفتم الان با پسره.... وقتی می گم وحشتناک می ترسم حجم اضطراب و وحشتمو تا کسی نبینه باور نمی کنه... حتی پسره هم بعد از این چند روز اعتراف کرد که فکر نمی کرده من وقتی میگم می ترسم از دکتر منظورم اینقدر ترسه! حالا این وسط یه مشکلی پیدا کرده بودم که باید میرفتم دکتر زنان... خیلی وقت بود این مشکلو داشتم و از ترس نمی رفتم.  فکر می کردم سرطان گرفتم. خب مشخصه که احمقی که منم دکتر نمی رم و ترجیح میدم خودکشی کنم و راحت بمیرم... بعدش خب به پسره هم گفته بودم این جریانو... پسره هم چند ماه بود که اصرار می کرد برم دکتر و منم زیر بار نمی رفتم... تا اینکه دیگه این یه هفته همه چی بدتر شد و من واقعن مطمئن شدم سرطان گرفتم! همه ش هی گریه زاری و اضطراب و اینا.... تازه هی گریه می کردم اگه مامانم بود باهاش می رفتم.... خلاصه بساطی بود... بعد فکر می کنید پسره ی خنگ ِ عزیزم چی کار کرد؟ خودش رفت پیش دکتر گفت دوست دخترم فلان مشکلو داره و می ترسه و اینا... خب من هروقت به کارش فکر می کنم گریه م می گیره... عمرن خودم اگه پسر بودم پا میشدم واسه دوس دخترم  برم پیش یه دکتر زنان همچین حرفی رو بزنم و یه مشکل زنونه رو توضیح بدم... حالا فکر می کنم این یه هفته ای که از اضطراب و گریه روانم به چیز رفته بود و از سر درد و حالت تهوع و دل درد عصبی داشتم می مردم می ارزید... می ارزید که بفهمم پسره چه مواظبمه...
یه باری که فکر کردم عاشقم بعد به یه جایی رسیده بودم که پرستش بود اسمش... جاش تو زندگیم جای خدا بود... الان البته حتی از فکر کردن بهشم متعجب میشم که چطوری به اون نتیجه رسیده بودم در مورد اون آدم(!)... انی وی اون موقع می خواستمش... حالا بعد این همه وقت پسره رو هزار برابر اون روزا می پرستم... دقیقن پرستش منظورمو می رسونه... نمی تونم آدمی که اینجوری اندازه ی مامان و بابا و شوهر و همه کس واسم دل می سوزنه و مواظبمه کمتر بخوام... عاشقش نیستم چون تعریفم از عشق این نیس... یه حسی متفاوت و عمیق تر از عشق بهش دارم... عشقم نیس پسره... همه ی منه... عزیزَمـ ه... یعنی اینجوری که خودش می گفت پاره ی تنمی تو ... همین... همینه... پاره ی تنشم... نمی تونم هیچ کجا برم... و می خوام باهاش خوشبخت بشم... مهم نیست الان چقد بدبختم و دنیا چه بهم سخت می گیره... مهم اینه که من باید با پسره خوشبخت بشم. همین.

 

*پیوستش این آهنگه باشه که من ِ زر زرو  تا می شنومش بغضم میاد و نمی دونم واسه چی اینقدر باهاش همذات پنداری می کنم. مال پسره... الان خونه نیس! برگشت یادم باشه بش بگم این آهنگه واسه اونه... عنوانم هر دوشه! تاکید می کنم دقیقن "اون بی من سفر نرو..."یی که گفتم عنوانه به واسطه ی لحنش که معلوم تره چه نیاز داره توش...

http://s2.picofile.com/file/7718868488/Mehran_Atash_Ba_Man_Ghadam_Bezan.mp3.html