نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

ما اینکه تو خیابون از وحشت اشکمون در اومد و از شدت بیچاره گی  وترس ِ صبح سردرد شدید داریم و تا الان مسکن های بسیار صرف کردیم و باز سردرد داریمو ازش صرفنظر می کنیم و به لیوان گنده ی کافه گلاسه و گوشی صورتی گل گلیه که خریدش فقط از خل ِجوگیری مث من برمیاد و عیدیایی که سر هیچی ترتیبشو دادم به سلامتی و الان هی دارم حساب و کتاب می کنم که ببینم می رسم به ته ماه و و تازه چشم امیدم به تولدمه بلکه یه پولی گیرم بیاد:ی و در ضمن بیسکوییتای جعبه خوشگلم فکر می کنیم... آها کتابامم هست که آقایون پست بالاخره رسوندنش... دیگه چی؟ همینا فعلن... باهاشون خودمونو خر می کنیم... به چاق شدن و یه سری چیزای دیگه هم فکر نمی کنیم تا خودش درست شه... اینترنتمم که فک کنم امشب به رحمت خدا بره و معلوم نیس تا کی بدون نت بمونیم و مجبور شیم با گوشی بیایم... که اتفاقن بابتش در عین ِ اندوه خوشحالم! بلکه یه کم کمتر اینجا ول باشم... دیگه همینا باشد که رستگار بشیم...!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٢/۱/٢٠ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()