نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اینا مال 20 روز پیشن اما کماکان در همون وضعیتیم!!
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤ : توسط : El

 

*من هیچی نمی خوام. و این دردناکه... اینکه من هیچ رویا/بلندپروازی/جاه طلبی/آرزویی ندارم... اینکه من دیگه نمی خوام نویسنده بشم یا حتی نقاش... یا حتی خیلی پولدار... یعنی هیچی از زندگیم نمیخوام جز اینکه آروم باشم و هیچی اذیتم نکنه... هیچی نگرانم نکنه.... اینکه من دلم می خواد تا آخر دنیا زندگیم همین جوری باشه اصلن. مثل همین چند روزی که نت ندارم حتی... یعنی واسه خودم لم بدم تو تختم یواش یواش کافکا در کرانه و زندگی در پیش رو و چهل سالگی رو همزمان بخونم... یعنی حتی خودمو مجبور نکنم که به عادت یه کتابو تا ته بخونم بعد برم سراغ یکی دیگه... همین جوری کاری به کار خودم نداشته باشم کلن... که واسه خودم شبی یه فیلم سرخوشانه ی ِ فاقد ارزش سینمایی ببینم...  چند جور شکلات و بیسکوییت مختلف واسه چایی خوردنام داشته باشم.... شبا دیر بخوابم هنوز... ولی صباش زود بیدار شم برم باشگاه ... در عین اینکه یه عالمه دختر خوش هیکل و خوش تیپ تو باشگاه هست که اعتماد به نفس ِ منو باید داغون می کرد اصلن اعتماد به نفسم داغون نشه و خیلی امیدوار باشم که می تونم تا 3ماه دیگه خوش هیکل بشم... به خودم قول بدم هفته دیگه ماه که تموم شد پول تو جیبیمو گرفتم خودمو ببرمش واسش تاپای رنگی بخرم واسه باشگاه... بعد اصلنم به خودم گیر ندم که رژیم بگیره حتی... کلن هیچ کار ِ تنش زایی نکنم... غروبا واسه خودم مشق طراحی انجام بدم و هیچ فکر نکنم باید تو نقاشی به جایی برسم مثلن.... چرا من هیچی نمی خوام دیگه...؟ یعنی احساس می کنم هیچی ارزش سختیو نداره... از اونورم فکر می کنم تموم کارایی که می کنم بی فایده س... مثلن همین نقاشی! خب من خیلی دوسش دارم... اما فکر می کنم همین جوری با کلاس رفتن و حتی صب تا شب تمرین کردن به جایی نمی رسم و حتمن باید برم دانشگاه براش درس بخونم... از اون طرفم اعصابم کشش درس و امتحان و اضطراب و نمره رو نداره و می دونم از کل قضیه زده میشم.... خب همین جوری هم که کلاس رفتن بی فایده س... پس همه ی تلاشم بیخود میشه دیگه... خب الان چی کار کنم که زندگیم مفید بشه؟ با فقط کلاس نقاشی رفتن و تمرین کردن که مفید نمیشه! من آدم ِ بی اعتماد به نفسیم... خیلی بی اعتماد به نفس یعنی... ولی با همه ی بی اعتماد به نفسیم می دونم هوشم زیاده و تقریبن تو هر کاری استعداد دارم... اینو فقط خودم نمی گم... بارها شنیدمش از بقیه. اونوخ از یه طرف فکر می کنم دارم استعدادمو هدر میدم... چون می بینم آدمایی رو که نصف منم هوش و استعداد ندارن و فقط به واسطه اعتماد به نفسشون پیشرفت می کنن... من ولی همه چیو نصفه ول می کنم چون از خودم انتظار پرفکت بودن دارم... از اون طرفم هیچی نمی خوام جز آرامش... واقعن هیچی برام اینقدر ارزش نداره... خب من البته اینجوری نبودم... اما شدم... زندگیم جوری شد که اینجوری بشم. که همه چی برام بی ارزش شه جز اینکه آروم باشم... بعد اینقد از هزار چیز دردمه که آرامشم جوریه که پایه ش محکم نیست! ممکنه از هم بپاشه هر آن از بس که خونه ی روی آبه... واسه همینم همه ش باید حواسم بش باشه... هر حرکت اضافی همه ی زحمتامو هدر می ده... الان با زندگیم چی کار کنم خب؟ چرا یه وقتی یکی نمیاد از یه جایی که بگه دستتو بده به من با هم درستش می کنیم...؟ عین فیلما و داستانا... یکی بیاد که همه چیو بدونه و همه ی حرکتای درستو بلد باشه و بیاد بگه من کنارت بازی می کنم تا بازیو بلد بشی.... من بلد نیستم. یه سال بیشتره که دارم فکر می کنم... فقط فکر می کنم... و فکر می کنم و فکر می کنم... و هیچ راهی نیست برام.... وای من گیجم با زندگیم... هرچی می خوام مغزمو راحت کنم بازنمیشه... احساس می کنم هیچ وقت هیچ گهی نمیشم!  و همه ش دارم زندگیمو تلف می کنم... حتی به آرامشم نمی رسم لابد... الان این نوشته هه بیشتر گیجم کرد. در حالی که کاربرد نوشتن واسه من همیشه این بوده که از گیجی و در هم بودن ِ مغزم کم بشه... الان ولی گیجیم بیشتر شد! احساس می کنم مغزم هیچوقت قرار نیست مرتب شه... حتی قراره روز به روز درهم تر بشه...


*پیری احاطه م کرده... تو همه ی کتابایی که شانسی انتخاب می کنم و می خونم... تو فیلما... تو آدما... یهو این همه پیری چرا ریخته سرم نمی دونم... من می ترسم ازش... زندگی در پیش رو رو که می خوندم بیشتر ترسیدم... جوونا همیشه فکر می کنن خیلی سال بعد پیر میشن... پیری ِ واقعی ِ فیزیکی منظورمه... منم خب همین جوری فکر می کردم... الان یهو پیری نزدیکم شده اما... سالا کوتاه شدن به نظرم... یعنی ده سال بعد واسم یه عالمه وقت بعد نیس دیگه. هول کردم... فک می کنم همه چی زود و پوچانه س... نمی تونم بنویسم حسمو.... بلد نیستم. فقط اینکه من الان یه دختره م که یه عالمه موی سفید داره و از پیری می ترسه!