نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

از بزرگ ترین آرزوهام اینه که برم چند ماه استانبول زندگی کنم. میگم چند ماه چون می خوام حس کنم خونه مه... بدون ِ بدو بدوها و عجله داشتنای تو مسافرت... اگه یه روزی پولشو داشته باشم حتمن این کارو می کنم. احساس می کنم استانبول چیزیه که می تونست زندگیمو نجات بده... یه جایی که دوسش داشته باشم و در عین حال حس کنم خونه مه... مثلن اگه به من پیشنهاد بدن بین زندگی تو امریکا و استانبول(ترکیه نه ها! مشخصن استانبول!) یکیو انتخاب کن... من لابد که کاملن عاقلانه امریکا رو انتخاب می کنم. اما اگه بخوام دل به دل ِ دلم بدم می رم استانبول زندگی می کنم... دلیلشم گفتم چون امریکا یا یه کشور اروپایی مثلن هیچ وقت خونه م نمیشه...زبونش زبون ِ من نمیشه... حس خونه بودن نمی تونم بهش داشته باشم هرچقدم که زندگیم توش پرفکت باشه... اما استانبول بلده خونه م باشه... زبونش بلده برام مث فارسی بشه... حتی اگه بخوام فانتزی آنه تر فکر کنم... آرزوم بود میشد تو استانبول یه کافه داشته باشم... نه از از اون کافه های مدرن... از اونا که غذاش خونگیه... که دکوراسیون و رومیزی هاشو همه چیزش بوی خونه بودن بده... بعد مهم ترین وعده ی غذایی تو کافه م هم صبحونه بود... از اون صبحونه های گرم ِ خوشبو ... رو میزامم حتمن گلدون گل میذاشتم هر صبح... خب می دونم اینا که گفتم خیلی فانتزی و ایناس... اما واقعن تنها آرزومه که فک می کنم زندگیمو تماما ً نجات میده... اونقدر به این موضوع مطمئنم که حاضر بودم از پسره و همه ی زندگیم کلن بگذرم و به جاش این رویامو بگیرم...!



برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()