نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
*
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢ : توسط : El

 

می گویم: "دنباله ی صحبتی است که می کردیم. منظورم این است که، آیا برای مردن به این شهر برگشتید؟"

لبخندی مثل مهتاب نقره گون سپیده دم روی لبهایش پدیدار می شود."شاید. اما ظاهراً این کار مهم نیست. چه برای زندگی به جایی بروی و چه برای مردن، کارهای روزمره ات یکی است."

 

کافکا در کرانه/هاروکی موارکامی