نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : El

 

خب اون دختره که کارای مداد رنگیشو قیمت گذاشته بود 600(!!!) خیلی بهتر از من نکشیده بودکه... فقط اگه می تونستم چندتا از نقاشیامو بفروشم.... نصف یا یک سوم قیمت این دختره مثلن.... می تونستم زندگیمو نجات بدم! یعنی دهن همه بسته می شد... همه عذابام تموم می شد... هرچی فک می کنم می بینم این تنها راه نجاتمه! ولی آخه توی این شهر خاک بر سر کی پول بالای نقاشی میده؟! من باید نجات پیدا کنم. از این همه حرف خوردن خستمه... گریمه اینقد حرف می خورم و اینقد نمیذارن زندگی کنم جوری که دلم می خواد... وای کاش یه راهی پیدا می کردم... من به این موضوع احتیاج دارم. یه مفهومی ورای "احتیاج" حتی... موضوع فروختن و پولش نیست اصلن. فقط ثابت کردن ِ اینه که من دارم یه کار مفید می کنم... ثابت کردن به این همه آدم که فک می کنن من ک*.. خلم که دارم درس نمی خونم و الکی کلاس نقاشی می رم... همیشه فک می کردم هیچ وقت دلم نمیاد نقاشی ای بکشم که بفروشمش... آخه اون دختره  که کشیدم مثلن که همیشه دلم می خواس خونه داشته باشم بزنمش به دیوار... یعنی جز جدایی ناپذیر خونه م در آینده بود... در این حد که اون دفعه به پسره می گفتم اگه یه روزی بریم خارج من چه جوری اینو با خودم ببرم(!!!) خب الان اینقدر زجرمه که حاضرم اونم بفروشم حتی... با اینکه بعدش می دونم احتمالن از غصه یه عالم گریه کنم و خونه م بعدنا از اون دختره ها نداره! (منظورم این نیست که کسی بالای نقاشی ِ مسخره ی من پولی میده... خودم دوسش دارم فقط و این دوس داشتن معناش این نیس که چون قشنگه دوسش دارم... فقط دوسش دارم... همین. و کلن این مثالو زدم که بگم الان مشکلم چیه دقیقن...)... بازم حرف دارم اما بسه دیگه... به جا نوشتن می رم مرگ ِ نازلی ِ شاهین ِ خوبو بشنوم که به حد کافی ای غمناکه....