نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
هنوز باغچه برامون گل نداده / کدوم پاییز زمستونو خبر کرد ... ؟!
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤ : توسط : El

 

مرد من ...   (من عاشق این آهنگم با صدای آوا ... )


قبل ترها ، یعنی اولین باری که این آهنگ را شنیدم ؛ دلم مردی به همین بزرگی خواسته بود که بشود این آهنگ را تقدیمش کرد ... بچه بودم. فرق داشتم با حالایم . دلم می خواست مردی باشد که پناهش باشم ... می خواستم محکم باشم برای کسی ... می خواستم حمایت کنم ... بزرگ باشم... حالا ولی نه . خسته ام . و البته خودخواه ... ! دیگر دلم نمی خواهد من حواسم به کسی باشد ... من مراقب باشم ... من بایستم پشت کسی ... حالا دلم می خواهد کسی بخواند برایم  :

"بذار سر روی شونه م گریـــه سر کن ... از اون شب گریه های ِ تلخ ِ هـق هــــق ..."

نه من برای کسی ...
دلم می خواهد کوچولو باشم توی بغل کسی ... خودخواهم . می دانم . خسته ام ولی. همه ی انرژیم فقط می تواند زندگی خودم را نجات بدهد ! تازه فقط "نجات" ... نه که بشود "خوب"ش کنم !
با آقای او دعوایم شد . چون مواظبم نبود . چون تنهایم گذاشت . من فکر کردم دیگر نمی خواهمش . عصبانی بودم . هیچ هم اهمیتی نمی دادم / نمی دهم که خودخواهی می کنم . توی آن وقت خاص که آن همه حالم بد بود و آن همه لازمش داشتم و خودش می دانست که چه حالم بد است نباید می خوابید ! گیرم که خسته بود !
تا همین امروز هم نمی خواستمش حتی ! قرار بود بروم خانه اش ! گفتم نمی آیم . بعد که هی ناز کشیده بود و خواسته بود ببخشمش ؛ برای تنبیه کردنش گفته بودم اگر الان فلان کار را بکنی می آیم (فلان کار یک کاری است که سیکرت است و نمی شود بگویم اینجا :دی)
کاری که خواسته بودم را همان لحظه انجام داده بود . بعد دلم سوخته بود . دوستش نداشتم هنوز . اما فهمیده بودم دوستم دارد . که مهمم برایش که حاضر شده آن کار را انجام دهد به خاطرم !
یک ساعت بعدترش اما که لم داده بودم توی بغلش و همین طوری که بستنی مگنومی را که چون می دانست دوست دارم خریده بود برایم می خوردم و همزمان  داشتیم عکس های لپ تاپم را تماشا می کردیم ... که همین طور که راجع به عکس ها و فیلم ها حرف می زدیم صورتش را چسبانده بود به صورتم و من از زبریش کیف می کردم ، همین طوری که بوس های کوچولو می گذاشت روی لپم ... دوباره دوستش داشتم . نه اینکه عصبانی نباشم یا فراموش کرده باشم ها نه ! من عصبانی شدن ها و ناراحت شدن هام همیشه به عمیق ترین اندازه است . همان قدری که دوست داشتن هام عمیق اند !
هنوز هم ناراحتم ... اما می فهمم که دوست دارتم ... که هرکاری بخواهم حاضر است انجام دهد برایم ! حتی کارهایی که خودم هیچ وقت برای "هیچ" کسی انجام نمی دهم!
این روزها از همیشه بیشتر خسته ام ... کلی کار هست که ازشان متنفرم و مجبورم به انجامشان ... بعد همه اش هم دارم با بابا دعوا می کنم ! اصلن هم من تقصیر ندارم (عادلانه می گویم ؛ شاهد هم دارم !!) الان هم سرم یک عالمه درد می کند. چشم هام که باز است بدتر می شود. حتی نور مانیتور را تا جایی که می شود کم کرده ام ! دلم می خواهد بروم بخوابم فقط ! خوابم نمی برد ولی . هر کاری می کنم ساعت خوابیدنم را نمی توانم نرمال کنم ! 4 صبح به زور خوابم می برد ! کلافه ام توی این زندگی مسخره ... بدترین قسمتش این است که نمی شود راه چاره ای پیدا کنم ! همه اش راه های بسته است ... فقط می توانم تمرین کنم که غصه نخورم و صبر کنم که یک وقتی بیاید که همه چیز بهتر باشد ...
بعد الان آمدم اینجا این ها را نوشتم که به خودم  یادآوری کنم که چیزهای خوب را فراموش نکنم ... ! گیرم که  یک ساعت آشتی کردنی باشد که به قیمت 2 روز به ف...ک رفتن اعصابم به دست آمده !!!
الان هم می خواهم فکر قهر و همه ی بدبختی هایم را بگذارم تا فردا صبح بروند تعطیلات (!) و به جایش فقط به قسمت لاولی قضیه فکر کنم و بروم توی تختم شاید خوابم برد ! :(