نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست ....
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸ : توسط : El

 

این اولین آهنگی بود که تو فکرم مال ِ پسره شد... سه سال پیش. هنوزم بعد سه سال مال ِ پسره س... هنوزم هر بار می شنومش کیف می کنم و امکان نداره بغض نکنم....از اون بغضای غمگین که تهش لبخندم داره.... و می دونم همه ی سال های در پیش رو هم مال ِ پسره می مونه... ازش مطمئنم... من می ترسم. از اینکه همینایی که دارم و ازم بگیرن می ترسم... از اینکه هی ترس بیاد تو دلم و به پسره اس بدم "التماس می کنم جون من هیچوقت نمیری" خسته شدم... من هیچی ِ هیچی ِ هیچی نمی خوام جز اینکه با پسره و سیس و بابام خوشحال باشم و یه هاپو هم داشته باشم. به خدای احتمالی/یا یونیورس یا هرچیز دیگه ای که احتمالش هست بشنوه التماس می کنم اینا رو بذاره واسم... و بذاره نترسم و خوشحال بشم... و خسته گی م تموم شه...

 

+ http://s4.picofile.com/file/7768012040/bia_benevisim.mp3.html