نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩ : توسط : El

 

داشتیم تلفنی با پسره حرف می زدیم... در مورد رفتن از ایران... بعد من همون پشت تلفن یهو گریه کردم. یه عالم گریه. فک کردم دلم می سوزه بابامو بذارم برم... بعد چند سالم نبینمش لابد. از اون موقع هی دارم بغض می کنم و غصه می خورم... ناامید شدم. از یه چیز مهم... شایدم از خودم...!