نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٧ : توسط : El

 

می دونی؟ کلاسم فقط کلاسم نبود. تنها جای فعلی ِ زندگیم بود که دوسش داشتم... تنها رو بولدش کردم که نشون بدم چه مطمئن به کار بردمش. بعد یعنی همه چیزشو دوس داشتم. پکیجشو. این که معلممون دوستم شده بود... آدمایی که اونجا می اومدن و دوستام شده بودن حتی... یا حتی اینکه اونجا همیشه بساط چایی به راه بود مثلن... یعنی واسم کلاس نبود فقط! جایی بود که بلد بودم توش خوشحال باشم.... تنها جا از همه ی این دنیای فعلیم بود که من ازش لذتم بود... که آدمای اونجا تنها آدمای دنیا بودن که می گفتن ازم انرژی مثبت می گیرن و مدل خندیدنمو دوس دارن...  فک کن! منی که کلن همیشه به دنیا انرژی منفی می دم! بعد امروز صبح که بیدار شدم یه حسی داشتم که به نظرم آشنا بود... یه جور یاس و خالی بودنی که مدلش فرق داشت و قبلنم تجربه ش کرده بودم... خیلی فک کردم این حس مال کجای زندگیم بود؟ الان بعد از چن ساعت فهمیدمش! اون یه باری که عاشق بودم واقعن... که بعدش همه چی تموم شده بود... اون وقتم همین حسو داشتم! از فهمیدنش جا خوردم!! می دونستم کلاسمو دوس دارم اما نه به اندازه یه مردی که آدم فک می کنه عاشقشه... اما دقیقن همون قدر بود و من به همون اندازه خالی و شکست خورده م.