نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
we r poor little puppies!!!
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥ : توسط : El

 "to my "M ...


داشتم در راستای اهمیتی که به آدم های اهل کتاب و نوشتن می دهم برای آقای او سخنرانی می کردم که بیشتر کتاب بخواند !
بهش گفته بودم مثلن همین "اِم" ! منی که حوصله ی هیچ کدام از دوست هام را ندارم ، همیشه رابطه م با "اِم" را نگه داشته ام!
گفته بود : "تو که چند ماهه ازش خبر نداری !" این را آن قدری مطمئن گفته بود که شک کرده بودم خودم هم که نکند خبر ندارم از تو !!!
برایش توضیح داده بودم که تقریبن هر روز کلی حرف برای هم می نویسیم ! و او هم با تعجب سوالی را  پرسیده بود که آن موقع نفهمیده بودم چقدر مهم است . پرسیده بود چرا به او چیزی نگفته ام تا به حال ؟ جواب داده بودم : نمی دانم.
و بعد ادامه داده بودم که مثلن خیلی ها هستند که من رابطه ی گل و بلبل دارم با آنها و مدام قربان صدقه ی هم می رویم ؛ اما برعکسش رابطه ام با اِم کلی بالا و پایین داشته و خیلی وقت ها عصبانی کرده ایم هم را ؛ اما ته تهش همیشه او را برای حرف زدن و فهمیده شدن به آنها ترجیح داده ام ....
خب . حالا برویم سر آن سوال مهم ! چند روز بعدترش اتفاقی یاد مکالمه ی آن شبم با آقای او افتادم ! بعد پرسیدم از خودم خب چرا چیز به این مهمی را نگفته ام برایش تا به حال وقتی همه ی چیزهای مهم را می گویم بهش!
بعد که بررسی کرده بودم دیدم فقط آن دسته از چیزهای مهمی را می گویم بهش که غیرعادی باشد ! تو ولی عادی هستی ...
مثلن فکر کن یکی از مهم ترین کارهایی که من هر روز انجام می دهم این است که چند لیوان چای بخورم ! یعنی این موضوع هیچ روزی از برنامه ام پاک نمی شود ! و اصلن چای خوردنم یکی از مراسم مورد علاقه ام است همیشه و کلی هم تشکیلات دارد ! آن وقت من برنمی دارم مسج بزنم بهش که مثلن امروز 4لیوان چای خوردم که ...!
دیدم تو مهمی برایم ... آن قدر مهم و لازم که عادی شده ای . شده ای یک کاری که حتماً واز سر دوست داشتن انجامش می دهم . دیدم شده ای بخشی از زنده گی ام که آن قدر مبرم و همیشگی است که فکر نمی کنم باید برای کسی تعریفش کنم ! یک طوری که انگار همه انجامش می دهند و برای همه معمولی است همان قدری که برای من !!!
این ها را همان چند روز پیش تر می خواستم بنویسم برایت هی تنبلی م می آمد !
می دانی "اِم" ؟!
من کار کردن را دوست ندارم . یعنی کار توی اداره و شرکت را .  با کسی چت می کردم چند شب پیش . بعد پرسید ازم که زندگیم ثبات دارد ؟ گفتم نه . بعد او دلیل خستگیم را بی ثباتی می دانست . بعد توی آن لحظه داشتم به این فکر می کردم دلم نمی خواهد مثل آدم های با ثبات زندگی کنم ! کار کردن برایم یک جور ثبات است . یعنی حالا می شود فکر کنم که شاید فردا روز دیگری باشد ... شاید فردا راهی پیدا کردم که کاری انجام بدهم که دوستش دارم . که کتاب بنویسم . که نقاشی کنم . که سازی بلد بشوم حتی ... فردا برایم روز دیگریست ... می تواند بهتر باشد . گیرم که نباشد هم . اما خیالش را نمی شود کسی بگیرد از آدم که ... !
اما اگر توی شرکتی جایی استخدام شوم ... همزمان بروم دانشگاه این بازار یابی کوفتی را بخوانم  ؛ خب دیگر زندگیم ثبات پیدا می کند . اما من از این ثبات متنفرم . این طور زندگی کردن مرا می کشد ... با زجر هم می کشد تازه !
من برعکس تو فکر نمی کنم اگر درس نخوانم چیزی جا می ماند جایی. من درس را می خوانم چون بابا دلش دختر تحصیلکرده می خواهد ! و همین حالا هم که توی آن دانشگاه سراسری نکبتمان معدلم بالا نشد و تازه حالا هم دارم به یونی آزاد فکر می کنم به اندازه ی کافی بهش خیانت کرده ام و بابتش دارم از عذاب وجدان می میرم ... ! یعنی معدل نوزده و هشتاد و نمی دانم چنده پیش دانشگاهی و کنکور و رتبه و اینها آخرین جایی بود که عذاب وجدان نداشتم تویش که به بابا خائنم ! از بعدترش همیشه دردم آمده ... :((
بعد می دانی ؟ من هم مثل تو یک وقتی تلاش کردم زندگیم را واقعی کنم . بعدتر ولی دست شستم ازش ... پذیرفتم  همینی که هستم را ...
گیرم که همین طوری "آیم نات پرفکت " باشم/بمانم ... اما همینم . می دانم به نظر بقیه عجیب و گاهی بی ادب می شوم حتی ... به تلفن ها جواب نمی دهم مثلن .... خیلی جاها که دعوت بشوم رد می کنم . سال تا سال هم حال خیلی ها را که مدام مسج می زنند و یا زنگ می زنند بهم و حالم را می پرسند نمی پرسم و و و ...
اما من همینم . مگر زندگی آدم چقدر جا دارد که بخواهم وقتم را صرف آن هایی کنم که حال نمی کنم باهاشان !!!
تازه همین حالا هم زیادی زندگیم دارد برای فک و فامیل تلف می شود ! این همه هم که بی چاره گی و کارهای اجباری چسبانده شده به زندگیم ! نمی توانم بیشتر از این خودم را مجبور به انجام کارهایی کنم که بورینگ و مسخره اند برایم . بابا می گوید اینجوری اشتباه است . می گوید یک وقتی می فهمم که تنهایم و کسی را ندارم که دیر شده ...
اصلن گیرم که همین طوری باشد ! ترجیح میدهم کاری را انجام بدهم که ایمان دارم بهش . بعدتر هم اگر دیدم اشتباه است می پذیرم که تاوانش را داده باشم ...! می پذیرم که فرق داشته باشم با بقیه ! به نظرشان غیراجتماعی و بی ادب باشم حتی ! اما خودم باشم . همینی که هستم . خوشم نمی آید از سر مودب بودن رفاقت کنم با کسی که به نظرم خودش نیست ... یا آدم ِ من نیست .
من/تو همینیم و همین طوری هم شایسته ی دوست داشته شدن هستیم . بیشتر از آدم های دروغی که محبوب ترند توی جمع ها از من و تو ها ! ... به قول تو آدم های مثل ما را فقط آدم های مثل ما دوست دارند ! و این گاهی درد دارد ... اما درد تاوان است . یادت باشد که دنیا هیچ چیزی بی تاوان نمی دهد به کسی . گیرم که خسته شویم / عاصی شویم / ببازیم / بیفتیم ... اما فکر کن تو مثلن مرا دوست داری / من تو را  ! می دانم کم است خب. اما این دوست داشتنه از روی آگاهی است ... از روی شناختن است ... دانستن است ... یکی که مثل تو دوستم داشته باشد را با صد تا دوست الکی ِ گل و بلبلی عوض نمی کنم  !
یک عالم چیز دیگر هم هست که اگر بخواهم بنویسم می شود تکرار نوشته های تو ...
که شاید ما اصلن به قول تو 

زندگیمان را آنطوری ساخته ایم ( خراب کرده ایم ) که دوست داشتیم داشته باشیم .......................


اما به جایش مثل همه نیستیم . به جایش رفاقتی داریم که تویش مجبور نیستم از روی اجبار به هم زنگ بزنیم ... همدیگر را زورکی ببینیم ... به هم لبخند لوس مودبانه بزنیم ! این فرق داشتنه ارزشش را دارد که من خیالم راحت است که حتی هزار سال هم که بی خبر بمانم از تو ... اگر رفیق بخواهم می توانم بیایم برایت بنویسم و بدانم که هستی ... که جایی کسی هست ... ارزشش را دارد که خودمان / رفیقانه مان به قول تو مثل کتاب هاست :)
بیشتر وقت ها خودم را شبیه این عکس پیوستم می بینم ... همین قدر کوچولو و پور و بی پناه ... !:(
تو هم خیلی وقت ها برایم شبیه ش می شوی ...
اما بیا فکر کنیم دنیا برای ما هم یک روز جای بهتری می شود . که یک روز شاید خندیدیم ... بلند و از ته دل ...

 

پیوستـــ ...